گنجور

 
فرخی سیستانی

آن کیست کاندر آمد بازی کنان ازین در

رویی چو بوستانی از آب آسمان تر

باز این چه رستخیز‌ست این خود کجا درآمد

این را که ره نموده‌ست از بهر فتنه ایدر

ای دوستان یکدل‌، دل باز شد ز دستم

از شغل باز ماندیم عاشق شدیم یکسر

من شیفته شده‌ستم یا چون منند هر کس ؟

ترسم که هر کس از من عاشق‌تر و تبه‌تر

گر خصم نیست او را گوی از میانه بردم

وای ار کسی چو من را یاری بود برین فر

باری ازو بپرسم تا او مرا چه گوید

ای ماه نو که‌رایی‌؟ خصم تو کیست بر در‌؟

تا عاشقی مساعد بی هیچ خصم جویی

گر هیچ رای داری مگزین کسی به من بر

ور شوخ وار گوید درویش عاشقی تو

درویش کی بوَم من، با خواجه توانگر

خواجه عمید سید بواحمد تمیمی

آن بی ریا عطا بخش آن بی بهانه مهتر

اندر شریف خویی با مشتری موافق

واندر بزرگوار‌ی با آسمان برابر

جز نیکویی نگوید جز مردمی نداند

وین هر دو را بدارد چون بیعت پیمبر

زو مردمی نباشد نادر که او همیشه

جز مردمی ندیده‌ست اندر تبار و گوهر

اصل بزرگ دارد، خوی شریف دارد

«ارجو» که تا قیامت زین هر دوان خورد بر

اهل ادب نهادند او را به طوع گردن

وز بهر فخر کردند آن لفظ نیکو از بر

سحر حلال خواهی؟ رو لفظ خواجه بشنو

نقش بهار خواهی؟ رو روی خواجه بنگر

لفظی بدیع و موجز، چون رای خواجه محکم

خطی درست و نیکو‌، چون روی خواجه در خور

از رشک او دبیر‌ان انگشت‌ها به دندان

او گاه دُر ببارد ز انگشت خویش و گه زر

زر‌ی همی‌چکاند دری همی‌فشاند

کان در جهان بماند پاینده تا به محشر

گر سیستان بنازد بر شهر‌ها عجب نیست

زیرا که سیستان‌را زیبد به خواجه مفخر

هر جای‌گه که باشی شکر و حدیث باشد

ز‌آن عادت ستوده ز‌آن سیرت چو شکر

با دشمن مخالف زانسان زید که مردم

با دوستان یکدل با مهربان برادر

از خشم او مخالف هرگز خبر نیابد

هر چند زیر خشم‌ش باشد بلای منکر

مردی جوان و زادش زیر چهل ولیکن

سنگش چو سنگ پیری دیرینه و معمر

نادیده هیچکس را باور همی نیاید

من نیز تا ندیدم دل هم نکرد باور

پور امیر حاجب کاو یافت کدخدا‌یی

با صاحب بن عباد اندر کمال همبر

هر خسروی که او را چون تو مشیر باشد

رای ترا متابع امر ترا مسخر

من بنده مقصر تقصیر بیش دارم

زنهار دل بمشکن تقصیر من بمشمر

گر کمتر آمده‌ستم نزدیک تو به خدمت

آخر مرا ندیدی روزی به‌جای دیگر

تو مردمی کریمی، من کنگر‌ی گدا‌یم

ترسم ملول گردی با این کرم ز کنگر

آزار داری از یار زیرا که یک زمستان

بگذشت و کس نیامد روزی زمانه تن در (؟)

روزی بدین درازی . . .

کز تو خطایی آمد و ان از تو بود منکر

ما با هزار دستان خو داشتیم آنجا

بیداد کرد و بیشی زاغ سیه بر این در

تو تنگدل نگشتی با زاغ بد نکردی

بنشستی و ببردی خوش با چنان ستمگر

چون در میان باغت دامی بگستریدند

با زاغ در فتادی ناگه به‌دام اندر

از تو خطایی آمد وز ما خطایی آمد

شاید که هردو گشتیم اندر خطا برابر

از باغ زاغ گم شد آمد هزار دستان

اکنون گرفت باید کار گذشته از سر

امروز ما و شادی امروز ما و رامش

در زیر هر درختی عیشی کنیم دیگر

با دوستان یکدل با مطربان چابک

با دلبران زیبا با ساقیان دلبر

دلجوی ساقیانی شیرین سخن که ما را

از کف دهند باده وز لب دهند شکر

جاوید شاد بادی، با خرمی زیادی

بر کف می مروق، در پیش یار دلبر

سال و مهت مبارک، روز و شبت مساعد

عیش تو خوش همیشه عیش عدو مکدر

با عیش و شادکامی باشی همیشه همدم

با بخت و کامرانی بادی همیشه همسر

آن کز تو شاد باشد گو سرخ می همی کش

وان کو نه شاد با تو گو خون دل همی خور