گنجور

 
قطران تبریزی

آواره شد از مسکن و مأوا صنم من

از طعنهٔ بدگوی و ز بیغارهٔ دشمن

هم بسته زبانم من و هم خسته روانم من

هم سوخته جانم من و هم سوختهٔ خرمن

از فرقت آن عارض چون ماه به بستان

گریانم و نالانم چون ابر به بهمن

گریان گه و بی‌گاه برهمن ز غم بت

نالان گه و بی‌گاه بت از درد برهمن

بدگوی همی گوید هر روز یکی زور

بدخواه همی سازد هر روز یکی فن

گردن بفرازند همیشه به غم من

خون من دل‌سوخته‌شان باد به گردن

او روز و شب اندر دل من دارد مأوا

او سال و مه اندر تن من دارد مسکن

هر چند توانند برون کردنش از شهر

کردن نتوانند برونش ز دل من

هرچند به آهن نتوان بست دل من

دانم که دل من بتوان خست به آهن

هرگز ز دل من نشود دوستی او

گر من به خراسان بوم و دوست به ارمن

بت روی مرا بهره بلای سفر آمد

هنگام می روشن و وقت گل و گلشن

تیره شود از دود دل این دیدهٔ گریان

تیره کند ار گرد ره آن عارض روشن

خوار از پی آن است که آنجاست نگارم

زیرا که همه چیز بود خوار به معدن

 
 
گنجور رومیزی
رودکی

میلاو منی، ای فغ و استاد توام من

پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان

قطران تبریزی

ایکام دل دوست و بلای دل دشمن

روزه شد و دیمه شد و عید آمد و بهمن

رسم اندر پیغمبر و بهمن تو بجای آر

هم سیرت پیغمبر و هم سیرت بهمن

بر سیرت آن هستی و بر کرده او نیز

[...]

مسعود سعد سلمان

راست کن طارم کاراسته شد گلشن

تازه کن جانها جانا به می روشن

بر جمال شه ساقی تو قدح ها ده

بر ثنای شه مطرب تو نواها زن

بازوی دولت و تاج شرف و ملت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

ای دولت کلی ز مکان تو ممکن

وی حکمت جز وی ز بیان تو مبین

با روی تو تابنده نه ماهست و نه خورشید

با خوی تو آزاد نه سروست و نه سوسن

از دست قضا گردن او شد چو گریبان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه