گنجور

 
قطران تبریزی
 

مه نیسان شبیخون کرد گوئی بر مه کانون

که گردون گشت از او پرگرد و هامون گشت از او پرخون

اگر خواهی نشان خون نگه کن لاله در صحرا

اگر خواهی نشان گرد بنگر ابر بر گردون

ز اشک ابر نیسانی بدیبا شاخ شد معلم

ز بوی باد آذاری بعنبر خاک شد معجون

یکی بر خاک پیدا کرده پنهان کرده آذر

یکی بر دشت پیدا کرده پنهان کرده قارون

بسقلاطون چینی در درون شد باغ پنداری

که هر شب کاروان آید بباغ از چین و سقلاطون

عروس آئین همی خندد بباغ اندر درخت گل

ز بیم چشم بد بلبل همی خواند بر او افسون

اگر گنجیت باد آورد باید سوی هامون رو

که در هر گام صد گنج است باد آورده در هامون

بخندد لاله در صحرا بسان چهره لیلی

بگرید ابر بر گردون بسان دیده مجنون

نپرد بلبل اندر باغ جز بر بسد و مینا

نپوید آهو اندر دشت جز برغالی پرنون

ز آب جوی هر ساعت همی بوی گلاب آید

در او شسته است پنداری نگار من رخ گلگون

اگر یک زلف بفشاند از او صد دل رها گردد

و گر یک چشم بگمارد دو صد دل را کند مفتون

سزد گر پیش روی او بگردد رنگ روی من

که پیش آفتاب اندر بگردد رنگ بوقلمون

کسی کو بشنود وصفش بنام او شود عاشق

کسی کو بنگرد چهرش بمهر او شود مرهون

بنفشه مرزها دارد میان پر عنبر سارا

شکوفه شاخها دارد میان پر لؤلؤ مکنون

بسان زعفران رسته میان نیل نیلوفر

بسان عنبر افکنده فراز آذر آذریون

درخت ارغوان همچون فروزان آذری کورا

بکردار شرر از باد ریزان گشته پیرامون

نگاری کز پی دستان چنان و چون او هزمان

چنان کردم که نتوانم بگفتن که چه و که چون

نسیم زلف او گیتی همه مشگین کند گوئی

نسب دارد ز خوی شاه بزم افروز و روز افزون

چراغ دهر ابوالفتح آنکه یزدان کرد پنداری

بدنش از جان نوشروان دلش از فهم افلاطون

ز مهر او پدید آید بکانون اندرون نیسان

ز کین او پدید آید بنیسان اندرون کانون

نه زین را دان اکنونیست زان گردان آنگاهی

نه چون او گرد بود آن گه نه چون او راد هست اکنون

که شاید گفت رادی را که کف او بود چونین

که شاید گفت گردی را که تیغ او بود ایدون

همیشه آفرین خیزد بزر و سیم گوینده

غمین بازار داند کرد هرکس کو بود مغبون

نه گیتی با کسی باشد که او را بدسگالد خوش

نه گردون با کسی گردد که او را نیک خواهد دون

ایا پیرایه رادان پناه و پشت آزادان

ثنا گویان تو شادان بلا جویان تو محزون

بروز بزم چندانی بدادی زر کاشانی

بروز رزم چندانی بکشتی دشمن وارون

که گردون آن بصد اقران نکرد اندر جهان پیدا

که خورشید آن بصد دوران نیارد از زمین بیرون

ز بیم کف تو لؤلؤ بآب اندر شود پنهان

ز بیم تیغ تو آهن بسنگ اندر شود مسجون

ز تو بر دشمن آن آمد که بردار از اسکندر

ز تو بر حاسد آن آمد که بر ضحاک ز افریدون

همه بی دادی و زفتی بفرهنگ از جهان رفتی

که با آزادگی جفتی و با فرزانگی مقرون

اگر قارون بدانستی که گنجش بی قیاس آمد

ببخشش خود ببخشیدی نکردی در زمین مدفون

ولیکن همچو تو او را کجا بد اختر فرخ

ولیکن همچو تو او را کجا بد طالع میمون

ایا دائم کف رادت درخت جود را بستان

ایا دائم دل پاکت حساب علم را قانون

الا تا سوسن و سوزن یکی باشد بر ابله

الا تا شکر و افیون یکی باشد بر مجنون

هواخواهانت را بر دست سوزن باد چون سوسن

بداندیشانت را در کام شکر باد چون افیون