گنجور

 
قصاب کاشانی

ز حرف مدعی از الفت دلدار می‌ترسم

چمن پرورده‌ام از دوری گلزار می‌ترسم

ندارم قوّت دیدار ابروی کمانش را

ز تیر غمزه آن ترک بی‌زنهار می‌ترسم

میان ما و بلبل در چمن فرقی که هست این است

که او از خار و من از آن گل بی‌خار می‌ترسم

به من تا گشت ظاهر کز وفا دوراند مهرویان

همه از هجر و من از روز وصل یار می‌ترسم

همه شب می‌پرم پروانه‌سان بر گرد بالایش

ولی از آرزوی حسرت دیدار می‌ترسم

نمی‌گیرم ز لعلش بوسه‌ای قصاب تا دانی

گیاه خشکم از آن آتش رخسار می‌ترسم