گنجور

 
قصاب کاشانی

مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش

رود خورشید در زیر نقاب از شرم دیدارش

بتی غارتگر هوشی ز قد با سرو هم‌دوشی

ز لب چون غنچه خاموشی که کس نشنیده گفتارش

فرنگی طفل بی‌باکی به قصد دین و ادراکی

ز زلف افکنده فتراکی که عالم شد گرفتارش

ز دل بی‌رحم صیادی ز درس دانش استادی

ز قامت سرو آزادی که حق باشد نگهدارش

به تیره غمزه دل‌دوزی به رخ شمع شب‌افروزی

به غبغب صبح نوروزی که گلریزان بود کارش

سراپا کافرستانی ز پا تا سر گلستانی

که گلچین هوس هرگز نچیده گل ز گلزارش

مریض عشق او را درد افزون می‌شود دائم

به در کی جان برد قصاب هرکس گشت بیمارش