گنجور

 
فیاض لاهیجی

چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است

نابود جهان را همه انگار که بودست

برهم زده‌آم خشک و تر هر دو جهان را

آتش به میان نیست عزیزان همه دودست

کس ره به سراپردة تقدیر ندارد

این قفل فروبسته به کس در نگشودست

دیریست که در عشق تو محروم جهانم

مشتاب به قتل من دل خسته که زودست

فیّاض درین نشئه کسی بی المی نیست

از سیلی محنت بدن چرخ کبودست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قاسم انوار

ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟

بخت تو بلندست و زیانها همه سودست

ای خواجه، تو مستی و ندانم که چه مستی؟

مستی و ندانم که کلاهت که ربودست؟

این چیست که خود را نشناسی بحقیقت؟

[...]

اسیری لاهیجی

یارم چو نقاب از رخ چون ماه گشودست

از پرده هر ذره بمن مهر نمودست

یک ذات بنقش دو جهان دید هویدا

هرکس که دل از زنگ دویی پاک ز دودست

تا یار ز خلوتگه خود رفت بصحرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه