یارم چو نقاب از رخ چون ماه گشودست
از پرده هر ذره بمن مهر نمودست
یک ذات بنقش دو جهان دید هویدا
هرکس که دل از زنگ دویی پاک ز دودست
تا یار ز خلوتگه خود رفت بصحرا
زان کوکبه آفاق پر از گفت و شنودست
زاهد چه شد آخر که شدی منکر عشاق
انکار تو در عشق بما گو ز چه بودست
جان و دل و دین دادم و وصل تو خریدم
در عشق مرا بین که چه سودا و چه سودست
جان من شوریده بدنام همیشه
مست می وصل تو علی رغم حسودست
یکسان برماوصل و فراقست اسیری
چون جان و دلم مست می جام شهودست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف عشق و زیبایی یار خود میپردازد. او با برافروختن نقاب یار، جلوهای از زیبایی و محبت را به تصویر میکشد. شاعر میگوید که عشق حقیقی، انسان را از زنگار و دوگانگی پاک میکند و به حقیقت وجود میرساند. او به زاهدان اعتراض میکند که چرا عشق و محبت را انکار میکنند و از تجربیات خود در عشق میگوید که تمامی جان و دلش را برای وصال یار فدای کرده است. در نهایت، شاعر احساس میکند که در هر دو حال وصل و فراق، در اسیری عشق غوطهور است و از این حالت سرمست است.
هوش مصنوعی: دوست من مانند ماهی که نقاب از چهره خود برمیدارد، زیباییاش را به نمایش گذاشته است و از هر گوشهای به من محبت و عشق نشان میدهد.
هوش مصنوعی: هر کسی که دلش از زنگار و کدورت خالی باشد، میتواند حقیقت وجودی دو جهان را به وضوح ببیند.
هوش مصنوعی: وقتی که معشوق از مکان خصوصی خود خارج شد و به دشت رفت، صدای گفتگو و حرفهای مختلف در همه جا پیچید.
هوش مصنوعی: زاهد، چه شد که تو منکر عشق و عاشقان شدی؟ علت انکار تو در عشق چیست؟ به ما بگو که این بیعلاقگی تو ناشی از چه بوده است؟
هوش مصنوعی: جان و دل و ایمانم را فدای تو کردم و با عشق تو پیوند برقرار کردم. به وضع من نگاه کن که چه آرزوها و چه منفعتی در این عشق نهفته است.
هوش مصنوعی: جان من همیشه در حال آشفتگی و غم است و همیشه در عشق تو غرق شدهام، حتی اگر حسودان بخواهند مرا بدنام کنند.
هوش مصنوعی: برای ما ارتباط و جدایی هیچ تفاوتی ندارد. همچون جان و دل من، در حال مستی به مشروب دیدار و آگاهی مینگرم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟
بخت تو بلندست و زیانها همه سودست
ای خواجه، تو مستی و ندانم که چه مستی؟
مستی و ندانم که کلاهت که ربودست؟
این چیست که خود را نشناسی بحقیقت؟
[...]
این هستی باطل چو شرر محض نمودست
یک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست
چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است
نابود جهان را همه انگار که بودست
برهم زدهآم خشک و تر هر دو جهان را
آتش به میان نیست عزیزان همه دودست
کس ره به سراپردة تقدیر ندارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.