گنجور

 
اسیری لاهیجی

یارم چو نقاب از رخ چون ماه گشودست

از پرده هر ذره بمن مهر نمودست

یک ذات بنقش دو جهان دید هویدا

هرکس که دل از زنگ دویی پاک ز دودست

تا یار ز خلوتگه خود رفت بصحرا

زان کوکبه آفاق پر از گفت و شنودست

زاهد چه شد آخر که شدی منکر عشاق

انکار تو در عشق بما گو ز چه بودست

جان و دل و دین دادم و وصل تو خریدم

در عشق مرا بین که چه سودا و چه سودست

جان من شوریده بدنام همیشه

مست می وصل تو علی رغم حسودست

یکسان برماوصل و فراقست اسیری

چون جان و دلم مست می جام شهودست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قاسم انوار

ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟

بخت تو بلندست و زیانها همه سودست

ای خواجه، تو مستی و ندانم که چه مستی؟

مستی و ندانم که کلاهت که ربودست؟

این چیست که خود را نشناسی بحقیقت؟

[...]

فیاض لاهیجی

چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است

نابود جهان را همه انگار که بودست

برهم زده‌آم خشک و تر هر دو جهان را

آتش به میان نیست عزیزان همه دودست

کس ره به سراپردة تقدیر ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه