گنجور

 
قاسم انوار
 

روی زمین لعل بدخشان شدست

جرعه ما قلزم و عمان شدست

ذره ما شد همگی آفتاب

عقل درین واقعه حیران شدست

کس نشنیدست و ندیدست این

مورچه ای را که سلیمان شدست

هرکه ازین جرعه چشد قطره ای

بنده او خسرو و خاقان شدست

گر نظری هست، ببین جان ما

تن همه جان، جان همه جانان شدست

حسن و وفا هر دو بهم ساختند

کار جهان جمله بسامان شدست

جان و دل قاسمی از شوق دوست

مغرب سر، مشرق عرفان شدست