گنجور

 
قاسم انوار
 

هله! عاشقان، که راهست بهو،زنید هویی

ببرید جمله بر هو،بزنید های و هویی

بکنید خرقها را، که ز زرق رنگ دارد

ز سرشک سیل مژگان بکنید شست و شویی

بزنید حلقه بر در، که خسیس نفس پرور

بخدای ره ندارد،بخدا، بهیچ رویی

شب دوش گفت: جان را خبری رساند جانان

که چو چشمه گشت چشمم، نه چو چشمه ای،چو جویی

که ز عشق اگر نمویی،بنشین، سخن چه گویی؟

بجلال ما،نیابی، بجلال ره بمویی

بنیاز گفتم آخر که: جهان و جان فدایت

کس ازین ندید خوشتر، بزمانه آبرویی

ز جهان و جان برآمد،ز جهانیان سرآمد

بمشام جان قاسم ز تو تا رسید بویی