گنجور

 
قاسم انوار
 

چو زنان،مباش قانع،ز جهان برنگ و بویی

بزن، ای پسر، چو مردان، قدمی بجست و جویی

که جهان شراب خانه است و درو شراب کهنه

بکش این شراب کهنه، تو بهر زمان، بنویی

من ازین خمار مستی نه چنان شدم که هرگز

بخودم بود مجالی،بخدا،بهیچ رویی

همه آب خواره بینی، که ز ما کنند مستی

اگر آب خواره سازند ز خاک ما سبویی

نرسد بهو، هرآنکو که ز انقیاد خود را

نکند فدای چوگان، بهوای هو چو گویی

همه آبروی زاهد بر خلق باد باشد

که ز خاک آستانش نرسد بآبرویی

کم زهد گیر، قاسم، که ازین شراب خانه

بمشام جان زاهد نرسیده است بویی