گنجور

 
قاسم انوار
 

ای دل، اگر تو عاشقی، با عاشقان هم خانه شو

وندر میان عاشقان از عاشقی فرزانه شو

گر بر کف جا می نهد، گرگوش می دارد بتو

چون آن کند، رو باده خور، چون این کند، دردانه شو

منمای خود را با کسان، هم با کسان هم ناکسان

چون گنج بی پایان شوی، اندر دل ویرانه شو

دایم خطاب آید ترا از بارگاه کبریا:

گر عشق میباید ترا، در کوی ما دیوانه شو

ای دل بیا، گر عاشقی، گر عاشقی و صادقی

ور باده می باید ترا، رو جانب می خانه شو

صد بار گفتم: ای حرون، گه از برون گاه از درون

در پیش شمع روی ما، گر عاشقی پروانه شو

قاسم، چه می گویی سخن، از سر عشق «من لدن »؟

گر آشنای او شدی، از خویشتن بیگانه شو