گنجور

 
جلال عضد

گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شو

ور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شو

مستی چشم یار بین مستی گزین مستی گزین

زنجیر زلف او بگیر دیوانه شو دیوانه شو

گر عاشقی زو غم مخور وز آتش عشقش گذر

پس پیش شمع روی او پروانه شو پروانه شو

رویی مبین جز روی او ، سویی مشو جز سوی او

گر می شوی در کوی او مردانه شو مردانه شو

گر مرد عشقی مردسان بیرون نِه از خانه قدم

ور مرد عشقش نیستی با خانه شو با خانه شو

از خودپرستان در گذر با بی خودان پیوند کن

در قعر بحر بی خودی دُردانه شو دُردانه شو

از مخزن شمس الضّحی این قفل ظلمت برگشا

وآنگه کلید عشق را دندانه شو دندانه شو

خواهی که گردی چون جلال از آشنایان درش

یکبارگی از خویشتن بیگانه شو بیگانه شو