گنجور

 
قاسم انوار
 

نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کن

آخر ای جان و جهان، جامی دگر در کار کن

فتنه در خواب قیامت خفته است، ای جان، دگر

زلف مشکین برفشان و فتنه را بیدار کن

هوشیاران را ز جام شوق خود سرمست ساز

هر کرا بد مست بینی ساعتی هشیار کن

عقل جز وی رهزن راهست، ازو غافل مشو

یا بترک عقل گیر و یا بترک یار کن

هان و هان! تا هستی خود را نبینی در میان

گر ببینی، خود گناهی، از خود استغفار کن

گر خدا خوانی مکن اسرار عرفان فاش فاش

ور خدا دانی، بیا، اسرار حق اظهار کن

قاسمی، جای مدارا نیست با کوران راه

گر ببینی منکر حق را تو هم انکار کن