گنجور

 
قاسم انوار
 

آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان

«الله معک » گفت همه جان کریمان

«الله معک » چیست؟ خدا یار تو بادا

چون یار تو شد یار، شود کار بسامان

با حضرت حق باش بهر حال که باشی

تا مشکلت آسان شود و بخت بفرمان

آسان چه بود کان صنم از پرده درآید؟

کار تو شود چون زر و مشکل همه آسان

ای جان و جهان، نقد تو در خانه خویشست

زین حال چو خوش وقت شدی، دست برافشان

ما را قدحی داد، دل و دین و خرد برد

دیگر چه کند تا پس از این ساقی مستان؟

جایی که نماند ورع و زهد و سلامت

در هر دو جهان عشق بود سلسله جنبان

در حال شود ملک و ملک راکع و ساجد

آنجا که قیامت شود از قامت انسان

قاسم چو ترا دید حیات ابدی یافت

در حضرت واجب شد ازین خطه امکان