گنجور

 
قاسم انوار
 

با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم

با چشم تو ز خانه خمار فارغیم

جامی بیار، ساقی و گردان کن از کرم

کز جور دور گنبد دوار فارغیم

ما را همین بسست که اندر طریق عشق

بر یار عاشقیم و ز اغیار فارغیم

ای جان من، اسیر مشو در طریق غم

رقصی بکن که از غم و غمخوار فارغیم

ما درد دوست را بدو عالم خریده ایم

زانکار هر دو عالم و اقرار فارغیم

در حق ما اگرچه بدی گوید آن رقیب

اقرار می کنیم و ز انکار فارغیم

با قاسمی بهودج اسرار می رویم

در عشق او ز درس و ز تکرار فارغیم