گنجور

 
قاسم انوار
 

گدایی می کنم زان یار دلبر

گهی بر بام باشم، گاه بر در

مرا دل با خراباتست دایم

چه گویم قصه محراب و منبر؟

نسیم زلف مشکین تو سازد

دماغ جان مشتاقان معطر

اگر حلاج وار از سر نترسی

تو هم منصور باشی، هم مظفر

غلام حضرت یارم، که باشد

غلام رای او خورشید انوار

قلندر باش، اگر همراه عشقی

قلندر را حریفش هم قلندر

حدیث عشق گوید جان قاسم

در آن وقتی که جان آید بخنجر