گنجور

 
قاسم انوار
 

صبح ازل ز مشرق انوار بردمید

از نور روی یار بما لمعه ای رسید

ایام هجر یار ز اندازه درگذشت

صبحی ز نو برآمد و روزی ز نو دمید

هر جایگه که نور رخ یار جلوه کرد

آنجا مرید راه جنیدست و بایزید

ای دل بیا و قصه هجرانیان مگو

همراه عشق شو، که مرا دست و هم مرید

هرجا که جرعه نوش خدا باده ای خورد

از کاینات بانگ بر آید که: «بر مزید»

دل در حجاب پرده پندار مانده بود

عشقت رسید و پرده پندار ما درید

قاسم بآرزوی تو رفت از جهان برون

واحسرتا که یک گل از این بوستان نچید!