گنجور

 
قاسم انوار
 

دلم از جور تو بسیار شکایت دارد

وقت آن شد که شکایت بحکایت آرد

مدتی بود که اندر هوست جان می داد

وقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد

آرزوی تو، که صد جان گرامی ارزد

در زمین دل من تخم وفا می کارد

ما همه منتظرانیم، ولی گه گاهی

باد می آید و ما را خبری می آرد

هرکجادرهمه عالم صفت لطفی هست

چونکه نیکونگری روی به انسان دارد

گوشه دامن این زاهد ما تر نشود

آسمان گر همه باران هدایت بارد

قاسمی در ره جانان سر و جان باخته است

غیرآن زاهد بیچاره که سر می خارد