گنجور

 
قاسم انوار
 

ساقی، ز کرم پر کن این جام مصفا را

آن روح مقدس را، آن جان معلا را

روزی که دهی جامی، از بهر سرانجامی

یک جرعه تصدق کن آن واعظ رعنا را

خواهی که برقص آید ذرات جهان از تو

در رقص برافشانی آن زلف چلیپا را

ناصح، برو و بنشین، افسانه مخوان چندین

از سر نتوان بردن این علت سودا را

گفتی که: ز خود گم شو، تا راه بخود یابی

تفسیر نمی دانم این رمز و معما را

هربار که من مردم صد جان دگر بردم

احصا نتوان کردن اعجاز مسیحا را

قاسم نشود عاشق هرگز بهوای خود

لیکن چه توان گفتن آن مالک دلها را؟