گنجور

 
قاسم انوار
 

دلم از زلف تو آشفته و سرگردانست

جان بدیدار تو شادست ولی حیرانست

عشق دریای محیطست، بتحقیق بدان

جدول اوست، اگر قلزم، اگر عمانست

با من از دوزخ و فردوس مگویید سخن

هرکجا اوست، مرا جنت جاویدانست

غافل از دوست مباشید و بغفلت مروید

در نهان خانه وحدت قمری پنهانست

پیش مستان طریقت سخنی می گویید

هرکه او منکر عشقست یقین شیطانست

عاشقست این دل شوریده من، درمان چیست؟

بس عجب نبود اگر بی سر و بی سامانست

قاسم ار جامه درید از غم او باکی نیست

نعره و جامه دریدن صفت مستانست