گنجور

 
نظام قاری

نیست پوشیده بر اهل خرد و استبصار

زانکه (الناس لباس) است کلام اخیار

ای که از اطعمه سیری ز پی البسه رو

که تن از رخت عزیز است و شکم پرور خوار

خورشست و کنش و پوشش و ارباب تمیز

نیستشان هیچ از اینگونه گزیری ناچار

خلعتی دوخته‌ام بر قد اشعار چنان

که نه پوشیده و نه کهنه شود لیل و نهار

درزیش درزی معنی و خرد استاد است

رنگرز دست خیالست و تفکر قصار

شستن رخت مرا چرخ حصین چون صابون

ابر لیفست و بپرداخت کدنیه اشجار

گوش کن تا که به دوشت کنم این جامه نو

برکن از خویشتن آن جامه پار و پیرار

هست در البسه هر چیز که در آفاقست

بر ضمیر تو کنم چند نظیرش اظهار

آسمان خرگه و زیلوست زمین خارا کوه

اطلس و تافته دان مهر و مه پر انوار

ابر کرباس و شفق خسقی و شامست سمور

صبح قاقم شمر و حبر پر از موج بحار

لوح سجاده و مسواک قلم میزر عرش

صندلی کرسی و فرشست فراش از آثار

صوف گرما بود و جنس حصیری سرما

رخت زردست خزان جامه سبزست بهار

شش جهت چاک پس و پیشت و جیب و دامن

وآستین هردو که آنست ترا دست افزار

چون ترا پنج حواسست کزآن داری خط

پنج وصله است ز تو جامه چنان برخوردار

هفت کویست گریبان ترا زآن هفت است

عدد ارض و سماوات و نجوم سیار

چار عنصر زمن ار زانکه بپرسی هریک

با تو گویم که بمانی عجبم در گفتار

نوع والا که ورا باد صبا میخوانند

بادت آن آتش والای به رنگ گلنار

اطلسِ ماویت آبست روان وین دریاب

ملهٔ خاک که آنست لباس ابرار

برش جامه قضا و قدرش کز گردون

اجل و حادثه ببریدن و زخم ای هشیار

پوشش ماتم و سورست دو کون ای سرور

ور سوالت ز سه روحست بدان این اسرار

روحی ابریشم و روحیست دگر پنبه ز وصف

سیومین روح بود پشم بگفتم یک بار

مبدءات پنبه به تحقیق و معادست کفن

تن و جان تو درین کارگه این پود آن تار

جسم رختست جواهر عَرَضِ آن الوان

ستر آن جمله محیطست و سجافست مدار

صفت روز و شبت نیز شب اندر روزست

نقش دوزیت در اثواب کواکب انگار

زیر و بالا نه دوتا کارگهش نساج است؟

عالم سفلی و علویت بدان زاستحضار

وصف تشریح ز سر تا قدمت بنمودم

هم در آن خواب اگر آنکه به عقلی بیدار

جنتت جامهٔ پاکست و عذابت دوزخ

هست پیراهن چرکین چو ضمیر اشرار

نیست معلوم صراطت بجز از پای انداز

چون قیامت که بود برهنگی بر تن زار

باز جلپاره مرقع صفت طفلی تست

نخ دیبای ثمینت چو شبابت پندار

کهلی آنروز که ریشت شمرند ابیاری

پیریت صوف سفیدست گَهِ استغفار

صورت دیو پلاسست و پری کمسان دوز

نیک و بد شال و حریرست نبرد احرار

مغربت چیست دواج شب تار و مشرق

جیب خرقه است سر از جیب خرافات برآر

خشم و قهر و غضبت جوشن و جُبه است و زره

شهوتت جامه خوابست و لباست شب تار

پیشوازست زن و مرد قبا وآنچه درو

چاک پس هست مخنث بود و بی هنجار

اطلس است امرد و ابیاری سبزست به خط

پوسیتن صاحب ریشست و در آن هم اطوار

در خور ریش سفیدست چو شیخان کامو

وآن سیه برّه سیه ریش به خاطر میدار

قندس آنست که او ریش کند رنگ مدام

چند نیرنک چو روباه کنی ای طرار

داری اخلاق پسندیده قماشات نفیس

گر بدانی چه قماشی نکنی استکبار

خانه‌ای را که درو هست مقامت شب و روز

هم درین جامه بگویم صفت او هموار

سرِ بامست گریبان یقهٔ با مُقْلب

آن کنیسه که زدند از پی دفع امطار

حدّ آن و ربدن و تیرز آن لنگیها

جیب پهلو بود و چاک درو روزن دار

آستین شاه نشینها که برون میدارند

چارسو خشتک و ایزاره فراویز انگار

جفت زلفین به در آن انگله و گوی بود

بخیها جمله در آن باب مثال مسمار

کس ازین جنس نفیسی ننموده‌ست انفس

گرچه گفتند در آفاق و در انفس بسیار

هر که او وصله معنی برد از جامه من

علم دزدی او باد عیان روز شمار

به لباس دگر این طرز حدیثم بشنو

دستبردی چو نمودم به جهان زین اشعار

سرور جمله اثواب ز روی معنی

هست برد یمنی لبس رسول مختار

جبه برد که او جنه برد آمده است

پشت گرمی وی از پینه زروی پندار

با برک گفت که دوزم عسلیّ تو به دوش

که به سرما نکنم حرب به گاه پیکار

از پی حرب عدوی تو زره بافد ابر

آسمان جبه و انجم همه بر وی مسمار

مه سپر مهر کلاخود و کمان قوس قزح

ناوکت تیر و سماکست و سها نیزه گذار

ابر مانند عروسیست سپیدش چادر

آنکه از برق پدید آمده سرخیّ ازار

شسته کرباس که پرداخته درمی‌پیچند

کاغذی دان که ز قرطاس بپیچد طومار

موج در صوف مربع نگر ای اهل تمیز

دل به دریا فکن و زر به بهایش بشمار

گرچه ماشاه و سَقِرلاط به هم مشتبهند

هریکی ر ا به حد خویش شناسد ابصار

ای که با میرزی و چکمه برک حاجت نیست

پیشتر پا ز گلیم خودت آخر مگذار

پوستین بخیه چو از جیب نماید بندند

تسمه از گوز گره بر بن ریشش ناچار

نخوت شرب بوالا که ز پرّ مگس است

چیست در باغ چو طاوس مگس هست به کار

خصم میخک نکند فرق ز کمخا ورنه

کارگاهیست مرا از همه جنسی در بار

نیش شاخی که به قیقاج بود دانی چیست

گلستانی که ببندند به گردش انهار

صاحبی را که ز کتّان هوس کیسه است

کیسه از سیم بپرداز بگو در بازار

زودهٔ نرم ستان از جهت پیراهن

که‌آنچه در زیر بود نرم به از استظهار

متکا درکله با صندلی این معنی گفت

که توئی بغچه کش و تکیه به من دارد یار

صندلی داد جوابش که توئی آلت طیش

صندلی و قتلی چند نهی شرمی دار

جامه حبر و درو گوی ز مرواریدست

راست چون بحر کزو خاسته دُرّ شهوار

تا نهم بالش زین گرد قطیفه چو صدف

بهر آن راحت جانست دو چشم من چار

گر غرض معنی دستار به کسمه است ترا

نو خطان پیش که بندند چو کسمه دستار

نرمدستی که به هجرانش شب اندر روزم

تافته روز من و مانده به عشقش افگار

چادر آن صنم ابرست و قصاره رعدش

آتش برق نموده‌ست ز گلگون شلوار

خط الوانست به دستارچه یزدی لیک

یزدیان را به خط سبز کشد دل بسیار

ایکه پهلو به شکم داری و سنجاب و سمور

آنکه بر پوستکی خفته ز حالش یاد آر

نقش والای لطیف قلغی گر بیند

قالبک زن سزد ار نقش نخواند در کار

گر سقرلاط ترا هست و نمد می‌پوشی

سردیست این به نمدمال چه عیبست و عوار

در بر آن کسوت سنجاب نه دور از کارست

آبگرمی به زمستان چه کند رغبت یار

رخت ابیاری و مثقالی و تابستانی

ساده در زیر و خط آورده به بالا پندار

فکر کتّان چه کنی چون به زمستان برسی

پوستین را چه کنی غم چو رسد فصل بهار

مریم ای یار نرشته‌ست یکی شیرین باف

به سر خود بخر ار هست گزی صد دینار

قفسه هر که به مدفون علادینی دید

مرغ مدفون به قفس یافته‌ای خوب شعار

التفات ار به مجرّح نکند دارائی

پادشاهیست چو دارا ز گدا دارد عار

چشمهای الجه باز به روی مله‌ای‌ست

همچو عاشق که کند دیده به روی دلدار

نازکت چار شب اولیست که بالا افکن

چون درشتست و قوی میرسدت زآن آزار

در نماز آر به سجادهٔ شطرنجی رخ

تا بری دست به طاعت ز صغار و ز کبار

از سر مردم شهری هوس پوشی رفت

تا که این عقد سپیچ آمده اکنون به شمار

گرد آن پرده گلگون چو مشلشل دیدم

آمدم یاد آر آن زلف وزآن رنگ و عِذار

ای که یکتائی‌ات از زیر دو توئی بَمی است

اینچنین زیر و بمی برد زما صبر و قرار

حبذا بخت نهالی که نهالی چون تو

خیزدش هر سحری تازه و خرم ز کنار

گلهایی که بر آن بالش زردوز افتاد

همچنانست که بر تخته دیبا دینار

گر سرِ بستهٔ والا بگشاید خاتون

بوی نسرین و قرنفل برود در اقطار

جُبه‌سان گر به بر آن سرو قبا پوش آرم

فرجی یابم و از بخت شوم برخوردار

اطلس قرمزی ار آل بود طغرایش

شرب بادال نگر مهر برو با خود دار

اطلس یزدی و کاشی و ختائی دیدم

مثل شاه و امیرست و سپاهی دربار

جامه سرخ نگر بر قد آن سرو ملیح

ای که باور نکنی (فی الشجر الاخضرنار)

کافر ار دامک شلوار زر افشان بیند

جای آنست که در دم بگشاید زنار

این همه نقش بدیدار در آرایشها

نظر آنکو نکند نقش بود بر دیوار

نه به خود در حرکت آلت آغا پنبه است

در پس پرده یکی هست چو بینی در کار

رختهایی که تو بینی همه با دوست نکوست

جامها را چو محل گر نبود در بر یار

تا جهانست کم از مفرش اصحاب مباد

سی و یک چیز ز افضال خدا لیل و نهار

صوفک و خاصک و تن جامه و بیت و برتنگ

گلی و گلفتن و سالو و روسی انصار

اَرمک و قُطنی و عین البقر و رومی باف

ملهٔ میلک و لالائی بی حدّ و شمار

صوف سته عشری قبرسی و تفصیله

کستمانی حلبی حبر و غزیّ بسیار

قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک

یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار

در لباس این سخنان گفت نظام قاری

کنه او ز کرم هم تو بپوش ای ستّار

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

گر شود بحرِ کفِ همت تو موج زنان

ور شود ابر سر رایت تو توفان بار

بر موالیت بپاشد همه دُرّ و گوهر

بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار

فرخی سیستانی

ای ز کار آمده و روی نهاده به شکار

تیغ و تیر تو همی سیر نگردند ز کار

گاه تیغ تو بر آرد ز سر دشمن گرد

گاه تیر تو بر آرد ز بر شیر دمار

هیبت تیغ تو و تیر تو دارد شب و روز

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

دی در آمد ز در آن لعبت زیبا رخسار

نه چنان مست به غایت، نه به غایت هشیار

طربی در دل آن ماه نو آیین ز نبیذ

اثری در سر آن لعبت زیبا رخسار

از خم زلفش برگ سمنش غالیه پوش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
منوچهری

بوستانبانا امروز به بستان بده‌ای؟

زیر آن گلبن چون سبز عماری شده‌ای؟

آستین برزده‌ای دست به گل برزده‌ای؟

غنچه‌ای چند ازو تازه و تر بر چده‌ای؟

دسته‌ها بسته به شادی بر ما آمده‌ای؟

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
عبدالقادر گیلانی

هرکه در پیش تو بر خاک بمالد رخسار

ملک کونین مسخّر بودش لیل و نهار

دگران گر به قدم بر سر کوی تو روند

من به سر بر سر کوی تو روم مجنون‌وار

سلطنت غیر تو کس را نسزد ز انکه به لطف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه