گنجور

 
غالب دهلوی

چون به قاصد بسپرم پیغام را

رشک نگذارد که گویم نام را

گشته در تاریکی روزم پنهان

کو چراغی تا بجویم شام را

آن میم باید که چون ریزم به جام

زور می در گردش آرد جام را

بی گناهم پیر دیر از من مرنج

من به مستی بسته ام احرام را

از دل تست آنچه بر من می رود

می شناسم سختی ایام را

تا نیفتد هر که تن پرور بود

خوش بود گر دانه نبود دام را

بس که ایمانم به غیبست استوار

از دهان دوست خواهم کام را

ما کجا، او کو، چه سودا در سرست

ذره های آفتاب آشام را

زحمت عامست دائم خاص را

عشرتی خاص است هر دم عام را

دلستان در خشم و غالب بوسه جوی

شوق نشناسد همی هنگام را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

عشق پیدا می کند تنها مرا

یار بر در می زند عذرا مرا

عقل کو تا از جنونم واخرد؟

وارهاند زین همه سودا مرا

عشق اگر سودا نکردی بر سرم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
امیر حسینی هروی

مرغ زیرک باش بشکن دام را

خاک ره بر سر فکن ایام را

حافظ

ساقیا برخیز و دَردِه جام را

خاک بر سر کن غمِ ایّام را

ساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَر

بَرکِشَم این دلقِ اَزرَق‌فام را

گرچه بدنامی‌ست نزد عاقلان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه