گنجور

 
غالب دهلوی

چون به قاصد بسپرم پیغام را

رشک نگذارد که گویم نام را

گشته در تاریکی روزم پنهان

کو چراغی تا بجویم شام را

آن میم باید که چون ریزم به جام

زور می در گردش آرد جام را

بی گناهم پیر دیر از من مرنج

من به مستی بسته ام احرام را

از دل تست آنچه بر من می رود

می شناسم سختی ایام را

تا نیفتد هر که تن پرور بود

خوش بود گر دانه نبود دام را

بس که ایمانم به غیبست استوار

از دهان دوست خواهم کام را

ما کجا، او کو، چه سودا در سرست

ذره های آفتاب آشام را

زحمت عامست دائم خاص را

عشرتی خاص است هر دم عام را

دلستان در خشم و غالب بوسه جوی

شوق نشناسد همی هنگام را