تا غایبی تو مجلس ما را حضور نیست
دور از تو بی حضوری عشاق دور نیست
رفتی و رفت تاب و توان از تن ضعیف
ما طاقت فراق نداریم زور نیست
شبهای غم چو شمع دم صبح بی رخت
در دیده گرچه اشک روان هست نور نیست
بی تو قرار یافتن و زیستن دمی
بس مشکل است کار من ناصبور نیست
بخرام کز قد تو خدنگ بلا رسد
بر هر دلی کز آمدنت پر سرور نیست
گرد رهت برابر کحل است در نظر
می بیند این معاینه هر کس که کور نیست
شد ساکن در تو فضولی وزین سبب
او را هوای جنت و پروای حور نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره شخصی است که به شدت از حضور محبوبش بیخبر و غمگین است. شاعر احساس میکند که نبود معشوق باعث درد و رنج زیادی در او شده و طاقت فراق را ندارد. شبهای غم و اشکهایش همگی بیفایده و بینور هستند. او به دشواری زندگی بدون محبوب اشاره میکند و از زیباییهای آن محبوب و تأثیری که بر دلها دارد سخن میگوید. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق به محبوب بالاتر از هر آرزویی است و دلتنگی او تنها با حضور محبوب آرام میگیرد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو در مجلس ما نباشی، کسی در آنجا حاضر نیست. در دوری از تو، فاصلهی عشقورزی عاشقان هم کم نیست.
هوش مصنوعی: تو رفتی و ما در فقدانت به حالت زار و ناتوانیم. طاقت دوری تو را نداریم و قدرتی برای تحمل این درد نداریم.
هوش مصنوعی: شبهای غمگین مانند شمعی در آستانه صبح، در حالی که اشکها از چشمانم میریزد، اما هیچ نوری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: بدون تو آرام گرفتن و زندگی کردن حتی برای لحظهای بسیار سخت است، چون من آدمی صبور نیستم.
هوش مصنوعی: هر جا که تو با قامت زیبا قدم میزنی، نیکی و خوشحالی بر دلها سایه میاندازد و هر دلی که از آمدنت شاد نیست، بیگمان دلی است پر از غم و مصیبت.
هوش مصنوعی: مسیر تو مانند چشمی است که در جلوی خود، همه چیز را به وضوح میبیند. هر کس که بیناست، میتواند این نظاره را درک کند.
هوش مصنوعی: در وجود تو آرامش و سکونتی ایجاد شده است و به همین دلیل دیگر بهشت و زیباییهای آن برای او جذابیتی ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بازآ که در فراق تو جانم صبور نیست
بازآ که بی حضور تو دل را حضور نیست
چشمم کز آفتاب رخت نور می گرفت
پر شد چنان ز خون که در او جای نور نیست
بیمار درد عشق تو نزدیک حالتی ست
[...]
جانا دلم ز روی تو یک دم صبور نیست
بی روی جان فزای تو ما را حضور نیست
ای سرو برمگیر ز ما سایه ی قدت
زیرا که آفتاب تو از سایه دور نیست
ای شمع جمع ما که جهان از تو روشن است
[...]
بی یاد دوست در دل مستان سرور نیست
بی روی او بکعبه و بت خانه نور نیست
هرچند قدس ذات ز اشیا منزهست
در هیچ ذره نیست که حق را ظهور نیست
واعظ ز من برآ و مگو قصه منبری
[...]
بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست
در جبهه صراحی و پیمانه نور نیست
از زنده رود زنده دلی آب خورده ایم
در موج خیز غم دل ما بی سرور نیست
گرگان روزگار ز یکدیگرش درند
[...]
هر کس از خیال نگاه تو دور نیست
گر حور آیدش به نظر بی قصور نیست
داد دل از نهفتن رازی توان گرفت
در کار عشق ناله و آهی ضرور نیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.