گنجور

 
فضولی

مه دلاک من آیینه اهل نظر است

هر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است

در تمنای وصال دم تیغش همه دم

عاشقان را تن چون موی بخونابه تر است

همه را غرقه بخونست دل از غمزه او

رگ جان همه را غمزه او نیشتر است

بکفی تیغ گرفته بکفی سنگ مدام

بر سر عربده با عاشق خونین جگر است

پایمال الم از تیغ ستمکاری اوست

تن عشاق که باریک تر از موی سر است

آهم از چرخ برین می گذرد در غم او

آه ازین غم که ز حال دل من بی خبر است

چاک چاکست ز غم سینه ما چون شانه

وه که ملک دل ما را غم او رخنه گر است

نشود قطع بمقراض جفا پیوندش

بس که پیوسته دلم بسته آن سیمبر است

هوسی در سرت افتاد فضولی زان مه

حذری کن که درین واقعه سر در خطر است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است

چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما

بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّنده‌تر است؟

چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید

[...]

سوزنی سمرقندی

در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است

نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است

سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است

سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است

فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است

[...]

عطار

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی

مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند

[...]

سعدی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه