بی غرض در هستیم آتش نزد شوق گلی
کرد از خاکسترم هر ذره را بلبلی
ای صبا گم شد دل آشفته ام بالله بجو
مو بمو هر جا که بگشایی زبان کاکلی
با خیال زلف او از بس که مالیدم بچشم
در چمن تر ساختم هر جا که دیدم سنبلی
نیست ابرو تا کند خیل خیال او گذر
با دو چشم بسته ام بر آب چشم خود پلی
در غم عشقت فضولی بی سرود و ناله نیست
عندلیب گلشن شوق است دارد غلغلی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از علاقه و شوق خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که حتی در خاکسترهای گذشتهاش، عشق او همچون گلی درخشان جلوهگر است. شاعر از صبا میخواهد تا دل آشفتهاش را پیدا کند و در جستجوی معشوقش باشد. او به زیباییهای زلف معشوق اشاره میکند و از غم و درد عشق بدون ناله و فریاد صحبت میکند. در نهایت، شاعر به شوق و شگفتی عشق اشاره میکند که همچون نغمهای در گلشن شادی و سرور جاری است.
هوش مصنوعی: بی هیچ هدف و مقصودی در زندگی، آتش شوق همچون گلی از خاکستر وجودم برمیخیزد و هر ذره از من به نوعی تبدیل به بلبل میشود.
هوش مصنوعی: ای نسیم، دل آشفتهام را پیدا کن، قسم به خدا، هر جا که برای بیان احساساتم باز کنی، آنجا را بگرد و سرنخی از موهایم بیاور.
هوش مصنوعی: با فکر زیبایی و جاذبههای او، آنقدر چشمم را به چمن مالیدم که هر جا سنبلهای دیدم، آن را تازه و سرسبز کردم.
هوش مصنوعی: در اینجا، شاعر به نوعی دلتنگی و غم گرازی اشاره دارد. ابرو به تصویر معشوقه و زیبایی او اشاره دارد و نبود آن نشاندهندهی فقدان و نبودنش است. شاعر از تصویری ذهنی یاد میکند که در آن، فکر و خیال عاشقانهاش همچنان جاری است. با وجود این که چشمانش بسته است و نمیتواند بر روی آب چشمش پل بسازد، اما دیدگاه و احساساتش عمیق و زنده هستند. به عبارتی، او از طریق احساساتش و یادآوریها به دنیای عاشقانهاش قدم میگذارد.
هوش مصنوعی: در عشق تو، حتی در غم و اندوه هم صدای موسیقی و نالهای وجود ندارد. چون بلبل در باغ شوق، همچنان شاداب و پر از سر و صداست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که در ملک سیادت خسرو دریا دلی
مفخری بر عترت مختار بی آل ولی
هر حدیث از لفظ تو دریست از دریای لفظ
از دل دریا برآید در تو دریا دلی
زینت آل حسین بن علی المرتضی
[...]
دوش برطرف چمن گلبانک می زد بلبلی
می فکند از ناله هر دم در گلستان غلغلی
کانک زیر گنبد نیلوفری دارد وطن
از گلندامی ندارد چاره و ما از گلی
محمل ما را درین وادی کجا باشد نزول
[...]
ای گل روی ترا چون من بهر سو بلبلی
از تو دارد این مثل شهرت که شهری و گلی
می کند در دور حسنت دل همه وقتی خروش
وقت گل هرگز نباشد بلبلی بی غلغلی
زلف بر رخ به تشویش است ز آه سرد ما
[...]
سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلی
نیک رایی، مقبلی، دانش پرستی، عاقلی
دستگیرم بود همچون عقل در هر حالتی
روشنایی بخش همچون شمع در هر محفلی
از قضا ناگاه دیدم دلبری در رهگذار
[...]
میر شمس الدین محمد چون برین در سر نهاد
لطف یزدان دادش آخر اینچنین سر منزلی
در پناه ام کلثوم از وثوق خدمتست
زانکه بود آن اهل دل از روی معنی مقبلی
لاجرم گویند خلق از بهر تاریخ وفات
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.