گنجور

 
فضولی

نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی

رسیدی بی‌خودم کردی به خود تا آمدم رفتی

طبیب دردمندانی ولی از بس که بی‌دردی

مرا در کنج غم بگذاشتی با صد الم رفتی

تو آتش‌پاره من شمع بودم زنده با وصلت

دریغا سوختی آخر مرا سر تا قدم رفتی

رهاندی از غم رسوایی و سرگشتگی ما را

نکو رفتی که کردی بسته زنجیر غم رفتی

ترا ای اشک خونین هیچ قدری نیست در کویش

فتادی از نظر از بس که آنجا دم به دم رفتی

دلا خواهی پریشان ساخت روز و روزگارم را

خطا کردی سوی آن گیسوان خم به خم رفتی

گلی بردی فضولی تحفه حوران بهشتی را

نکو رفتی کزین گلشن به داغ آن صنم رفتی

 
 
 
sunny dark_mode