مرا ای سایه در دشت جنون عمریست همراهی
ز اطوارت نیم راضی نداری اشکی و آهی
همه شب همچو پروانه مرا ای شمع می سوزی
نمی ترسی که آهی برکشم از دل سحرگاهی
بجسم ناتوانم بیش ازین مپسند بار غم
چو می دانی محال است این که کوهی را کشد کاهی
مگر خورشید سرعت بهر طوف درگهت دارد
که از خنک فلک می افکند نعل بهر ماهی
ز جام بی خودی مست است هرکس را که می بینم
دریغا نیست در غفلت سرای دهر آگاهی
مزن یک بارگی تیغ تغافل بر سیهبختان
نگاهی میتوان کردن به چشم مرحمت گاهی
فضولی از کجا و آرزوی دولت وصلت
گدایی را میسر کی شود وصل شهنشاهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حال و هوای خود در دشت جنون صحبت میکند و اشاره دارد که سالهاست با سایهاش همراهاست. او از غم و درد درونش میگوید و اینکه بیشتر از این نمیتواند بار غم را تحمل کند. شاعر مانند پروانهای است که برای شمع میسوزد، بیآنکه بترسد که روزی ممکن است آهی از دل بکشد. او زندگی را بیخبر از غفلت و ناآگاهی میبیند و از بیعدالتیها و دردهای خود مینالد. در نهایت، شاعر از آرزوی وصل به محبوبی میگوید که برای گدایی مانند او محال به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ای سایه، در این دشت پر از جنون، مدت زیادی است که با منی، ولی تو حتی از لبهی ردای خود هم راضی نیستی که اشکی بریزی یا آهی بکشی.
هوش مصنوعی: همه شب مثل پروانه، من در کنار تو میسوزم و تو به عنوان شمع، به من آسیب میزنی. آیا نمیترسی که وقتی صبح شود، از عمق دل آهی بکشم؟
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که من بیشتر از این نمیتوانم بار غصه و درد را تحمل کنم، چون همانطور که میدانی، غیر ممکن است که کاهی بتواند وزنهای به سنگینی کوه را حمل کند.
هوش مصنوعی: آیا خورشید به خاطر پرشتاب بودن طوفان به سمت تو، نور خود را به سمت ماهی میتاباند؟
هوش مصنوعی: هر کسی را که میبینم، به نظر میرسد در حال مستی و بیخبری است. افسوس که در این دنیا هیچ کس آگاه و بیدار نیست.
هوش مصنوعی: به یکباره بر بدبختها با بیتوجهی ضربه نزن، گاهی میتوان با چشم لطف و رحمت به آنها نگریست.
هوش مصنوعی: سوال این است که چگونه میتوان به آرزوی رسیدن به قدرت و جایگاه بلند رسید، در حالی که خود را در موقعیتهای پایین و حقیر میبینیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نباشد بس عجب شاها! اگر شادی کند شاهی
ز چون تو شه، که شاهان چون ستاره اند و تو ماهی
چنان کز تو به نزدیک منست ای خسرو آگاهی
ز تو تا خسروان چندان بود کز ماه تاماهی
ایا مر گاه شاهی را به جای یوسف چاهی
[...]
به من بگذشت ناگاهی جهان افروز دل خواهی
قدش نازنده چون سروی رخش تابنده چون ماهی
ز قیرش بر سمن دامی ز مشکش پرشکر مهری
زسحرش در مژه تیغی ز سیمش در زنخ چاهی
بدو گفتم نگارینا زمانی مگذر از پیشم
[...]
الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی
به دل سنگی به بر سیمی به قد سروی به رخ ماهی
شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی
به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی
خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکی
[...]
زهی ملک لطافت را وجودت نازنین شاهی
جهان عالم آرایت سپهر حسن را ماهی
ز مهر رویت ار عکسی فتد بر عالم خاکی
هزاران ماه کنعانی بر آرد سر ز هر چاهی
بگرد غنچه خندان در آمد سبزه خطت
[...]
نگاری کز رخ چون مه کند بر نیکوان شاهی
بهشتست او که اندر وی بیابی هرچه می خواهی
اگرچه عاشقانش را بهشت اندر نظر ناید
غلام هندوند اورا همه ترکان خرگاهی
ایا دنیا زتو گلشن بعشق تست جان درتن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.