در دیده نور در تن جان عزیز مایی
اما چه سود خود را هرگز نمی نمایی
بسیاری رقیبان از بی مثالی تست
کم نیست این که باشد شهری و مه لقایی
جز نام دلنوازی ورد زبان ندارم
قانون نیم که خیزد از هر رکم صدایی
ماه فلک مثالم خوی دگر گرفته
نازل شده است بر من از آسمان بلایی
در هر دعا برنگی دیدم جفایی از تو
خاصیتی است بی شک در ضمن هر دعایی
دل جست راه عشقت جان خواست خاک پایت
هر یک گرفته راهی هر یک فتاده جایی
نه حقه فلک را بر هم زدم فضولی
در هیچ جا ندیدم درد ترا دوایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق و غمانگیز شاعر در مورد عشق و فاصلهای که بین او و معشوقش وجود دارد، پرداخته است. شاعر به زیبایی و بینظیری معشوقش اشاره کرده و از حسرت و درد ناشی از جدایی صحبت میکند. او میگوید که هر چند در دلش نام معشوق همیشه تداعی میشود، اما در واقعیت او نمیتواند به او برسد. همچنین به تاثیرات منفی عشق در دعاهایش اشاره کرده و احساس میکند که این عشق او را به شدت آزار میدهد. در نهایت، شاعر به ناتوانی در تغییر سرنوشت و رنجی که از عشق میبرد، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در چشمان تو روشنایی است و در وجودت روحی عزیز وجود دارد، اما چه فایدهای دارد که هرگز خودت را نشان نمیدهی؟
هوش مصنوعی: بسیاری از رقبایت به خاطر بینظیر بودنت زیاد است، اینطور نیست که فقط در یک شهر و در برابر زیباییهایی همچون ماه قرار داشته باشی.
هوش مصنوعی: جز نام خوشایندی در زبانم نیست، چه قوانین غیبی که از هر حرکتی صدایی برمیآید.
هوش مصنوعی: ماه در آسمان مانند مثالی است که ویژگیای دیگر به خود گرفته و اکنون از آسمان بر من نازل شده است، بلایی که دچارش شدهام.
هوش مصنوعی: هر بار که در دعایی تو را به یاد آوردم، متوجه شدم که نوعی ناپسندی از تو وجود دارد، که بیتردید در دل تمام دعاها نهفته است.
هوش مصنوعی: دل به دنبال عشق تو بود و جان به خاک پای تو آرزو داشت. هر کس راهی را پیمود و هر کسی در جایی افتاد.
هوش مصنوعی: من حقههای آسمان را بر هم نزدم و در هیچ جا درمانی برای درد تو نیافتن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صورت بهشتی در صدره بهایی
هرگزمباد روزی از تو مرا جدایی
تو سر و جویباری تو لاله بهاری
تو یار غمگساری تو حور دلربایی
شیرینتر از امیدی واندر دلم امیدی
[...]
آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی
خود سوده مینگردی ما را همی بسائی
ما را همی فریبد گشت دمادم تو
من در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟
بس بیوفا و مهری کز دوستان یکدل
[...]
جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی
کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی
ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان
خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی
گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروین
[...]
خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی
احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی
ما خود نمیشویمت در روی اگرنه آخر
سهلست اینکه گهگه رویی بما نمایی
بیخرده راست خواهی گرچه خوشت نیاید
[...]
جان از تنم برآید چون از درم درآئی
لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی
کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.