بهست گور و کفن از قبا و پیرهنی
که پاره پاره نسازند بهر سیم تنی
به تیغ محنت شیرینلبان که دارد تاب
مگر زمانه بسازد ز سنگ کوهکنی
به پنبههای جراحت نهان چراست تنم
چو نیست رسم که باشد شهید را کفنی
مرا مکش به جفا و ستم که می باید
ستمگری چو تویی را جفاکشی چو منی
خدای را مده آن زلف پرشکن بر باد
که منزل دل آشفته است هر شکنی
به لطف غنچه مثال دهان تنگ تو نیست
درین که هست چنین نیست غنچه را سخنی
غم خط تو فضولی ز دل برون نکند
که هست جای چنان سبزه چنین چمنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به انتقاد از مرگ و آداب مرتبط با آن میپردازد و تلخیهای زندگی را بیان میکند. شاعر از ناتوانی در پذیرش مرگ و دشواریهای روزگار سخن میگوید و به احساساتش نسبت به ستمها و جفاهای زمانه اشاره میکند. او با استفاده از استعارههای غنی، به تشابهات بین عشق و درد و نیز زیبایی و شکنندگی روی میآورد. در نهایت، او از خداوند میخواهد که زیباییهای دلخواهش را تحت تأثیر مشکلات قرار ندهد و نشان میدهد که عشق و غم از هم جداییناپذیرند.
هوش مصنوعی: بهتر است که فرد در زندگی خود به فراموشی و نادیده گرفتن مادیات بپردازد و بر اساس اصول و ارزشهای اخلاقی زندگی کند. زیرا در نهایت، گور و کفن از هر چیز مادی مانند لباس و ثروت مهمترند و ارزش واقعی در زندگی به چیزهایی است که نمیتوان با پول خرید.
هوش مصنوعی: شخصی با درد و رنجی که دارد، به شیرینی لبخند میزند و این به خاطر آن است که آیا زمان میتواند از سنگ سخت، نرمش و لطافت بسازد؟
هوش مصنوعی: بدن من به زخمهای پنهانی دچار است؛ چرا که رسم این نیست که شهید را کفن کنند.
هوش مصنوعی: با من به ظلم و بیرحمی رفتار نکن، زیرا کسی که مانند تو ظلم میکند، نباید به من که مظلوم هستم، آسیب برساند.
هوش مصنوعی: خداوند، آن زلف نرم و شکننده را به باد نسپار، زیرا دل من در وضعیت آشفتهای قرار دارد و هر شکست و آسیبی برایم سخت و دشوار است.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی گل و غنچه اشاره میکند و میگوید که دهان کوچک و تنگ غنچه نمیتواند دیگر چیزها را توصیف کند. یعنی غنچه به اندازهای زیبا و بینظیر است که نمیتواند احساسات و زیباییهای موجود در جهان را بیان کند. او به نوعی میخواهد بگوید که زیباییها و احساسات بزرگتر از آن هستند که کلمات بتوانند آنها را به درستی انتقال دهند.
هوش مصنوعی: غم و اندوه خط تو از دل بیرون نمیرود، چرا که در چنین باغی، جایی برای سبزهای با چنین زیبایی وجود دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سمنبرا، صنما، یارِ غمگسار منی
ستارهٔ سپهی آفتاب انجمنی
به مجلس اندر گویی که ماه بر فلکی
به موکب اندر گویی که سرو در چمنی
ز عاشقان منم اندر جهان که آن تو ام
[...]
دلم به عشق بتی را همیکند شمنی
که بر بتان به نکوئی کند همیشه منی
بتی که زلف چو قیر از بدوش پر شکند
کند به تبّت و قرقیز کاروان شکنی
شکست قیمت مشک و گل و سمن به سه چیز
[...]
گمان مبر که ز بیعیبی عمادست آن
که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی
مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد
برای من که هجا را بود هجا نکنی
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مستحب منی
چو سرو در چمنی راست در تصور من
چه جای سرو که مانند روح در بدنی
به صید عالمیانت کمند حاجت نیست
[...]
شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی
من اعتماد ندارم که عهد می شکنی
به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش
چه خواب دیده ای امروز باز در چه فنی
چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.