گنجور

 
فضولی

بهست گور و کفن از قبا و پیرهنی

که پاره پاره نسازند بهر سیم تنی

به تیغ محنت شیرین‌لبان که دارد تاب

مگر زمانه بسازد ز سنگ کوه‌کنی

به پنبه‌های جراحت نهان چراست تنم

چو نیست رسم که باشد شهید را کفنی

مرا مکش به جفا و ستم که می باید

ستمگری چو تویی را جفاکشی چو منی

خدای را مده آن زلف پرشکن بر باد

که منزل دل آشفته است هر شکنی

به لطف غنچه مثال دهان تنگ تو نیست

درین که هست چنین نیست غنچه را سخنی

غم خط تو فضولی ز دل برون نکند

که هست جای چنان سبزه چنین چمنی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

سمنبرا، صنما، یارِ غمگسار منی

ستارهٔ سپهی آفتاب انجمنی

به مجلس اندر گویی که ماه بر فلکی

به موکب اندر گویی که سرو در چمنی

ز عاشقان منم اندر جهان که آن تو ام

[...]

سوزنی سمرقندی

دلم به عشق بتی را همی‌کند شمنی

که بر بتان به نکوئی کند همیشه منی

بتی که زلف چو قیر از بدوش پر شکند

کند به تبّت و قرقیز کاروان شکنی

شکست قیمت مشک و گل و سمن به سه چیز

[...]

انوری

گمان مبر که ز بی‌عیبی عمادست آن

که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی

مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد

برای من که هجا را بود هجا نکنی

سعدی

اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی

من از تو روی نپیچم که مستحب منی

چو سرو در چمنی راست در تصور من

چه جای سرو که مانند روح در بدنی

به صید عالمیانت کمند حاجت نیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی

من اعتماد ندارم که عهد می شکنی

به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش

چه خواب دیده ای امروز باز در چه فنی

چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه