گنجور

 
فضولی

می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون

هست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون

دل قدت را دید لعلت راست مایل مدتیست

می کشم از دل ملامت می خورم از دیده خون

دیده می ریزد درون از چاکهای سینه ام

دل ز راه دیده هر خونی که می آرد برون

عاشق از حال دل پر خون چه حاجت دم زند

می توان دانست از رنگ سرشگ لاله گون

رشته پیوند خود با تارهای زلف او

کرده ام محکم ولی می ترسم از بخت زبون

پنبه ننهاد کس بر داغهای سینه ام

کآتشی در سینه اش نگرفت از سوز درون

بهر دنیا منت دونان فضولی تا به کی

دل به عالی‌همتی بردار از دنیای دون

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون»

گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون»

چون منزه باشد از هر عیب ذات پاک تو

جای استغفارشان باشد «و هم یستغفرون»

امر امر تست یارب با پیمبر در نبی

[...]

وطواط

ای غریو کوس تو در گوش بانگ ارغنون

جزع گشت فام از گرد خیلت گنبد فیروزه گون

با سر تیغ تو عمر سرکشان گشته هبا

در کف سهم تو جان گرد نان مانده زبون

در فلک از عمر تو معمور عالمهای جان

[...]

مولانا

بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون

آیت انا بنیناها و انا موسعون

کی شنود این بانگ را بی‌گوش ظاهر دم به دم

تایبون العابدون الحامدون السایحون

نردبان حاصل کنید از ذی المعارج برروید

[...]

ابن یمین

تا شدم آگاه از آن زنجیر زلف قیرگون

از هوای او دلم افتاد در راه جنون

گر توئی ماه دو هفته پس نمیگوئی چرا

همچو ماه نو بود حسن تو هر ساعت فزون

گنج حسنت را که مار مشک پیکر بر سرست

[...]

کمال خجندی

ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خون

ترک از ده رفت و سهم او نرفت از ده برون

چون نهاد از رسمه زه برطاق ابرو گفتمش

نیست چون چشم تو شوخی زیر طاق نیلگون

عاشق فرد از ستون خیمه هم در وحشت است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه