گنجور

 
فضولی

دمی بی عشق خوبان پری رخسار چون باشم

بعالم بهر کاری آمدم بی کار چون باشم

چو دیده ام قامتش از بی خودی خود را ندانستم

خدا داند بوقت دیدن رفتار چون باشم

شدم در تنگنای دهر بیزار از دل و از جان

جدا از یار در یک خانه با اغیار چون باشم

مکن از نالهای زار دور از بزم او منعم

نیم در بزم او بی نالهای زار چون باشم

منم چون عکس بر مرآت هستی بی شعور از خود

وجود من ز دیدارست بی دیدار چون باشم

رقیبان را نمی خواهم که بینم چون کنم یارب

رقیبان همدم یارند من بی یار چون باشم

ندارم صبر بی رویش نخواهم رفت از کویش

فضولی عندلیبم بی گل و گلزار چون باشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم

جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم

به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر

عقیق‌افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم

کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری

[...]

میبدی

همه شب مردمان در خواب من بیدار چون باشم

غنوده هر کسی با یار من بی یار چون باشم

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از میبدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه