گشت صد پاره بشمشیر جفای تو تنم
گل صد برگ بهار غم عشق تو منم
اشک گلگون و رخ زرد مرا خوار مبین
که اگر سرخ اگر زرد گل این چمنم
با دل خون شده دم می زنم از لطف لبت
می شود حال دلم فهم ز رنگ سخنم
دور از آن زلف و قد و چهره مخوان سوی چمن
باغبان نیست سر سنبل و سرو و سمنم
بعد ازین در ره عشق تو من و تنهایی
قدرت سایه کشیدن چو ندارد بدنم
کوهکن را اثری هست مرا نیست نشان
وه که رسواتر و گم گشته تر از کوهکنم
می نهفتم چو فضولی غم دل وه کآخر
کرد رسوای تو افسانه هر انجمنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساس عمیق عاشقانه و غم ناشی از جدایی است. شاعر با استفاده از تمثیلات زیبا، خود را به تصویر میکشد که از عشق معشوقش رنج میبرد. او به زیبایی و لطافت گلها اشاره میکند و با آنها خود را مقایسه میکند، اما در عین حال به درد و رنج عاطفیاش نیز اشاره دارد. شاعر در این شعر از احساس تنهایی و رسوایی ناشی از عشق سخن میگوید و به نوعی تصویرگر حالتی از افسوس و ناامیدی در عشق است. در نهایت، او به قدرت عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگیاش تأکید میکند.
هوش مصنوعی: تنم مانند گلهای لطیف بهاری است، اما این زیبایی نتوانسته غم عشق تو را پنهان کند. جفای تو به من مانند هزار زخم است که روح و جسمم را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: زخمی و غمگین، به رنگ اشکهای قرمز و صورت زرد من توجه نکن. من هم مثل گلهای این باغ هستم، فرقی ندارد که سرخ باشم یا زرد.
هوش مصنوعی: با دل شاد و خونی، از محبت زبانت سخن میگویم و حال دلم را از رنگ کلماتم میفهمی.
هوش مصنوعی: به دور از زیبایی و دلبری که در چمن و باغ وجود دارد، من از آنچه که شبیه گل و درختان است، چیزی نمیخواهم.
هوش مصنوعی: پس از این، در مسیر عشق تو، من و تنهاییام نمیتوانیم مانند سایهای که بر زمین میافتد، بدنم را به حرکت درآوریم.
هوش مصنوعی: کوهکن نشانهای از خود دارد، اما من نشانی از خود ندارم. آه که من حتی بیشتر از کوهکن رسوا و گمگشتهام.
هوش مصنوعی: من در دل خود غم و اندوه را پنهان میکردم، اما در نهایت، تو مرا رسوا کردی و داستان تمام مجالس و محافل م بد کردهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم
تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم
تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم
ای خداوند یکی شاعر ساده سخنم
بمزاح است گشاده همه ساله دهنم
با ندیمان تو عشرت زنم و ربح کنم
نه ندیمان تو . . . لند و بدیشان شکنم
بلکه خود را بندیمان تو می برفکنم
[...]
یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
[...]
دوستکامی که در آفاق چنان نیست منم
زانکه پرورده مخدوم زمانه حسنم
بلبل نعمت فضلم چو علی وچه عجب
که شکفته است گل خلق نبی در چمنم
این کم از شعر عمادیست اگر با شش ماه
[...]
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
نا پدیدار شود در بر من هر دو جهان
گر پدیدار شود یک سر مو زانچه منم
مشکل این است که از خویشتنم نیست خبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.