گنجور

 
فضولی

بسی تاب از غم آن گیسوان پرشکن دیدم

که تا سر رشته وصلت بدست خویشتن دیدم

ندیدم هیچ کس را غافل از افسانه عشقت

تو بودی بر زبان هر جا دو کس را در سخن دیدم

جفا هر چند بر من بیشتر کردی نشد کمتر

وفا کز من تو دیدی از جفایی کز تو من دیدم

مگر شد باغبان دلبسته سرو خرامانت

که او را سست در پروردن سرو چمن دیدم

جراحتهای تازه بر دلم بگشود صد روزن

ز هر روزن درو دور از تو صد داغ کهن دیدم

نمودی حال مشکین بر بیاض چهره زیبا

سواد نقطه از مشک بر برگ سمن دیدم

فضولی در هوای دلبران می بینمت گویا

ندیدی آنچه من زان دلبر پیمان شکن دیدم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم

بهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم

بر این جان بلاکش، کس نکردست آنچه من کردم

از این چشم سیه‌رو، کس مبیناد آنچه من دیدم

غبار کوی او را می‌شنیدم کحل بینایی

[...]

شاهدی

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم

ز لعلش خاتم پرسم بگفتا جان بدل باید

بدادم جان و لعلش را به کام خویشتن دیدم

ز برگ یاسمن گفتم شود پیراهن او را

[...]

فضولی

بسی بی داد در عشق از بتان سیمتن دیدم

ز بی داد بتان کافر نبیند آنچه من دیدم

گذشتم سر بسر بر ماجرای لیلی و مجنون

بیان حسن تو شرح بلای خویشتن دیدم

نشانی از خود و تمثالی از تو یافتم هر جا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه