گنجور

 
فضولی بغدادی
 

بسی بی داد در عشق از بتان سیمتن دیدم

ز بی داد بتان کافر نبیند آنچه من دیدم

گذشتم سر بسر بر ماجرای لیلی و مجنون

بیان حسن تو شرح بلای خویشتن دیدم

نشانی از خود و تمثالی از تو یافتم هر جا

کشیده صورت شیرین و نقش کوهکن دیدم

ز چاک پیرهن گفتم که بینم آن تن نازک

لطافت بین که چون کردم نظر هم پیرهن دیدم

تو کاکل می گشادی دوش من نظاره می کردم

ز دلهای حزین صد مبتلا در هر شکن دیدم

هزاران زاهد از رشک رخت شد بت پرست اما

هزاران برهمن را هم زرشک بت شکن دیدم

فضولی شمع اگر بر گریه ام خندد عجب نبود

که من هم مدتی بر گریه‌های شمع خندیدم