گنجور

 
فضولی

بسی بی داد در عشق از بتان سیمتن دیدم

ز بی داد بتان کافر نبیند آنچه من دیدم

گذشتم سر بسر بر ماجرای لیلی و مجنون

بیان حسن تو شرح بلای خویشتن دیدم

نشانی از خود و تمثالی از تو یافتم هر جا

کشیده صورت شیرین و نقش کوهکن دیدم

ز چاک پیرهن گفتم که بینم آن تن نازک

لطافت بین که چون کردم نظر هم پیرهن دیدم

تو کاکل می گشادی دوش من نظاره می کردم

ز دلهای حزین صد مبتلا در هر شکن دیدم

هزاران زاهد از رشک رخت شد بت پرست اما

هزاران برهمن را هم زرشک بت شکن دیدم

فضولی شمع اگر بر گریه ام خندد عجب نبود

که من هم مدتی بر گریه‌های شمع خندیدم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم

بهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم

بر این جان بلاکش، کس نکردست آنچه من کردم

از این چشم سیه‌رو، کس مبیناد آنچه من دیدم

غبار کوی او را می‌شنیدم کحل بینایی

[...]

شاهدی

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم

ز لعلش خاتم پرسم بگفتا جان بدل باید

بدادم جان و لعلش را به کام خویشتن دیدم

ز برگ یاسمن گفتم شود پیراهن او را

[...]

فضولی

بسی تاب از غم آن گیسوان پرشکن دیدم

که تا سر رشته وصلت بدست خویشتن دیدم

ندیدم هیچ کس را غافل از افسانه عشقت

تو بودی بر زبان هر جا دو کس را در سخن دیدم

جفا هر چند بر من بیشتر کردی نشد کمتر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه