می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر
گرچه ما کار دگر داریم او کار دگر
کس نمی یابم باو اظهار درد دل کنم
نیست در دام بلا چون من گرفتار دگر
در جهان ای بیبدل این فتنهها تنها ز تست
آه اگر پیدا شود مثل تو خونخوار دگر
مرهم زخم دلم موقوف کردی بر اجل
کردی این ویرانه را محتاج معمار دگر
این نمازم بس بود کز سجده آن ابروان
سر چو بردارم بسجده سر نهم بار دگر
با که گویم حال بیداری شبها چون کنم
هم مگر با آن که جز او نیست بیدار دگر
در ره یاری که دارم به که ترک سر کنم
چند گیرم چون فضولی هر زمان یار دگر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از زاهد و عذابهایی که به او میدهد سخن میگوید. او احساس تنهایی و عدم فهمی از درد دلش را بیان میکند و میگوید که در این دنیا هیچ کس به اندازه او گرفتار نیست. همچنین، به فتنهها و مشکلاتی که از طرف خداوند به او میرسد اشاره میکند و میگوید اگر کسی شبیه خداوند پیدا شود، حتماً دردسر دیگری خواهد بود. شاعر به زخم دلش اشاره میکند و میگوید که مرهم آن به تأخیر افتاده و برای بهبود این ویرانه، نیاز به معمار دیگری دارد. او در نهایت از شیوه نماز خواندنش سخن میگوید و در دل خود تنها به یاد کسی است که همه چیز را اداره میکند. در نهایت، او از یار خود میپرسد که آیا میتواند در مسیر این دوستی سرش را فرود بیاورد یا نه، زیرا نمیتواند به کسی جز یارش دل ببندد.
هوش مصنوعی: زاهد هر لحظه به ما آزار میرساند، اما ما مشغول کارهای دیگر هستیم و او هم در پی کار خود است.
هوش مصنوعی: هیچ کسی را نمییابم که بتوانم با او از دردهایم حرف بزنم، چون همچون من در این دام بلا گرفتار نیست.
هوش مصنوعی: در این دنیا، هیچکس مانند تو نیست که این همه فتنه و مشکل به وجود آورد. اگر کسی مانند تو ظاهر شود، مانند تو بیرحم و خطرناک خواهد بود.
هوش مصنوعی: زخم دل من را به تأخیر انداختی و به نوعی این خراب شده را نیازمند سازندهای دیگر کردی.
هوش مصنوعی: نماز من به اندازه کافی است که وقتی سرم را از سجده ابروهایتان برمیدارم، بار دیگر سر را به سجده میگذارم.
هوش مصنوعی: کسی را پیدا نمیکنم که بتوانم حال بیداریهای شبانهام را برایش بگویم، جز او که در این بیداریها تنهاست و کسی دیگر نیست.
هوش مصنوعی: من در مسیر عشق و دوستانی که دارم، بهتر است همه چیز را رها کنم. چه دلیلی دارد که هر بار به سراغ یاری جدید بروم، مانند فضولی که همیشه در جستجوی محبت جدیدی است؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر
نیست بازار ترا جز من خریدار دگر
هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من
می کشم هر لحظه از لطف تو آزار دگر
از ستمکاریست پیکانی درون سینه ام
[...]
ناصِحا از عشق منع مکن بار دگر
منع من کم کن که من کم کردهام کار دگر
روزم از هجران شب دیجور شد بار دگر
لاله سان شد دل، ز داغ لاله رخسار دگر
بر دل از بیداد چرخم بود چندان بار غم
داغ غربت بر سر هر بار شد بار دگر
چنگ شد قامت ز درد دوری و از خون دل
[...]
باز جانم شد فدای چشم خمار دگر
مشکلم افتاد در دست ستمگار دگر
بارها بودم ز عشق خوبرویان چون کمان
قاتلی دوشم به تیر افکند کین بار دگر
جای مرحم آمد و آزردم از وصل رقیب
[...]
همجواران را بهما انصاف کاری هست نیست
رو بکن کار دگر
قوم مغرب را بر اهل شرق یاری هست نیست
رو بجو یار دگر
خود خریداری برین افغان و زاری هست نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.