گنجور

 
فضولی

می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر

گرچه ما کار دگر داریم او کار دگر

کس نمی یابم باو اظهار درد دل کنم

نیست در دام بلا چون من گرفتار دگر

در جهان ای بی‌بدل این فتنه‌ها تنها ز تست

آه اگر پیدا شود مثل تو خونخوار دگر

مرهم زخم دلم موقوف کردی بر اجل

کردی این ویرانه را محتاج معمار دگر

این نمازم بس بود کز سجده آن ابروان

سر چو بردارم بسجده سر نهم بار دگر

با که گویم حال بیداری شبها چون کنم

هم مگر با آن که جز او نیست بیدار دگر

در ره یاری که دارم به که ترک سر کنم

چند گیرم چون فضولی هر زمان یار دگر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر

نیست بازار ترا جز من خریدار دگر

هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من

می کشم هر لحظه از لطف تو آزار دگر

از ستمکاریست پیکانی درون سینه ام

[...]

ابوالحسن فراهانی

ناصِحا از عشق منع مکن بار دگر

منع من کم کن که من کم کرده‌ام کار دگر

خالد نقشبندی

روزم از هجران شب دیجور شد بار دگر

لاله سان شد دل، ز داغ لاله رخسار دگر

بر دل از بیداد چرخم بود چندان بار غم

داغ غربت بر سر هر بار شد بار دگر

چنگ شد قامت ز درد دوری و از خون دل

[...]

طغرل احراری

باز جانم شد فدای چشم خمار دگر

مشکلم افتاد در دست ستمگار دگر

بارها بودم ز عشق خوبرویان چون کمان

قاتلی دوشم به تیر افکند کین بار دگر

جای مرحم آمد و آزردم از وصل رقیب

[...]

ملک‌الشعرا بهار

هم‌جواران را به‌ما انصاف کاری هست نیست

رو بکن کار دگر

قوم مغرب را بر اهل شرق یاری هست نیست

رو بجو یار دگر

خو‌د خریداری برین افغان و زاری هست نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه