گنجور

 
فروغی بسطامی
 

تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد

یک باره پری از نظر خلق نهان شد

گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد

ور ساقی مشتاق تویی مست توان شد

گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت

بالای بلاخیز تو آشوب جهان شد

نقدی که ز بازار تو بردیم تلف گشت

سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد

جان از الم هجر تو بی صبر و سکون گشت

تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد

هم قاصد جانان سبک از راه نماید

هم‌جان گران مایه به تن سخت گران شد

چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت

اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد

مقصود خود از خاک در کعبه نجستم

باید که به جان معتکف دیر مغان شد

تا دم زدم از معجزهٔ پیر خرابات

صوفی به یقین آمد، زاهد به گمان شد

پیرانه‌سر آمد به کفم دامن طفلی

المنة الله که مرا بخت جوان شد

تا خاک نشین ره عشقیم فروغی

خورشید ز ما صاحب صد نام و نشان شد