ببخشود یزدان جوانیش را
بهم برشکست آن گمانیش را
کننده همی کند جای درخت
پدید آمد از دور پیران ز بخت
چو پیران ویسه بدانجا رسید
همه راه ترک کمربسته دید
یکی دار برپای کرده بلند
کمندی برو بسته چون پای بند
ز ترکان بپرسید کین دار چیست
در شاه را از در دار کیست
بدو گفت گرسیوز این بیژنست
از ایران کجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بیژنا
جگر خسته دیدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ
بپرسید و گفتش که چون آمدی
از ایران همانا بخون آمدی
همه داستان بیژن او را بگفت
چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
ببخشود پیران ویسه بروی
ز مژگان سرشکش فرو شد بروی
بفرمود تا یک زمانش بدار
نکردند و گفتا هم ایدر بدار
بدان تا ببینم یکی روی شاه
نمایم بدو اختر نیک راه
بکاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست کرده بکش
بیامد دمان تا بنزدیک تخت
بر افراسیاب آفرین کرد سخت
همی بود در پیش تختش بپای
چو دستور پاکیزه و رهنمای
سپهبد بدانست کز آرزوی
بپایست پیران آزاده خوی
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی
اگر زر خواهی و گر گوهرا
و گر پادشاهی هر کشورا
ندارم دریغ از تو من گنج خویش
چرا برگزینی همی رنج خویش
چو بشنید پیران خسرو پرست
زمین را ببوسید و بر پای جست
که جاوید بادا ترا بخت و جای
مبادا ز تخت تو پردخته جای
ز شاهان گیتی ستایش تراست
ز خورشید برتر نمایش تراست
مرا هرچ باید ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نیروی دست
مرا این نیاز از در خویش نیست
کس از کهتران تو درویش نیست
بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر کار بیسرزنش
که من شاه را پیش ازین چند بار
همی دادمی پند بر چند کار
بفرمان من هیچ نامد فراز
ازو داشتم کارها دست باز
مکش گفتمت پور کاوس را
که دشمن کنی رستم و طوس را
کز ایران بپیلان بکوبندمان
ز هم بگسلانند پیوندمان
سیاوش که بود از نژاد کیان
ز بهر تو بسته کمر بر میان
بکشتی بخیره سیاوش را
بزهر اندر آمیختی نوش را
بدیدی بدیهای ایرانیان
که کردند با شهر تورانیان
ز ترکان دو بهره بپای ستور
سپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تیغ دستان سام
همانا نیاسود اندر نیام
که رستم همی سرفشاند ازوی
بخورشید بر خون چکاند ازوی
بآرام بر کینه جویی همی
گل زهر خیره ببویی همی
اگر خون بیژن بریزی برین
ز توران برآید همان گرد کین
خردمند شاهی و ما کهترا
تو چشم خرد باز کن بنگرا
نگه کن ازان کین که گستردیا
ابا شاه ایران چه بر خوردیا
هم آنرا همی خواستار آوری
درخت بلا را ببار آوری
چو کینه دو گردد نداریم پای
ایا پهلوان جهان کدخدای
به از تو نداند کسی گیو را
نهنگ بلا رستم نیو را
چو گودرز کشواد پولادچنگ
که آید ز بهر نبیره بجنگ
چو برزد بران آتش تیز آب
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بیژن نبینی که با من چه کرد
بایران و توران شدم روی زرد
نبینی کزین بدهنر دخترم
چه رسوایی آمد بپیران سرم
همان نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
کزین ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همی کشور و لشکرم
چنو یابد از من رهایی بجان
گشایند بر من ز هر سو زبان
برسوایی اندر بمانم بدرد
بپالایم از دیدگان آب زرد
دگر آفرین کرد پیران بدوی
که ای شاه نیک اختر راستگوی
چنینست کین شاه گوید همی
جز از نیک نامی نجوید همی
ولیکن بدین رای هشیار من
یکی بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گران
کجا دار و کشتن گزیند بران
هر آنکو بزندان تو بسته ماند
ز دیوانها نام او کس نخواند
ازو پند گیرند ایرانیان
نبندند ازین پس بدی را میان
چنان کرد سالار کو رای دید
دلش با زبان شاه بر جای دید
ز دستور پاکیزهٔ راهبر
درفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه
دو دستش بزنجیر و گردن بغل
یکی بند رومی بکردار مل
ببندش به مسمار آهنگران
ز سر تا بپایش ببند اندران
چو بستی نگون اندر افگن بچاه
چو بیبهره گردد ز خورشید و ماه
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریای گیهان خدیو
فگندست در بیشهٔ چین ستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان
بپیلان گردون کش آن سنگ را
که پوشد سر چاه ارژنگ را
بیاور سر چاه او را بپوش
بدان تا بزاری برآیدش هوش
وز آنجا بایوان آن بیهنر
منیژه کزو ننگ یابد گهر
برو با سواران و تاراج کن
نگونبخت را بی سر و تاج کن
بگو ای بنفرین شوریده بخت
که بر تو نزیبد همی تاج و تخت
به ننگ از کیان پست کردی سرم
بخاک اندر انداختی افسرم
برهنه کشانش ببر تا بچاه
که در چاه بین آنک دیدی بگاه
بهارش توی غمگسارش توی
درین تنگ زندان زوارش توی
خرامید گرسیوز از پیش اوی
بکردند کام بداندیش اوی
کشان بیژن گیو از پیش دار
ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا به پایش به آهن ببست
بر و بازوی و گردن و پای و دست
بپولاد خایسک آهنگران
فروبرد مسمارهای گران
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بایوان آن دخترش
بیاورد گرسیوز آن لشکرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازین بدره بستد بدان تاج داد
منیژه برهنه بیک چادرا
برهنه دو پای و گشاده سرا
کشیدش دوان تا بدان چاهسار
دو دیده پر از خون و رخ جویبار
بدو گفت اینک ترا خان و مان
زواری برین بسته تا جاودان
غریوان همی گشت بر گرد دشت
چو یک روز و یک شب برو بر گذشت
خروشان بیامد بنزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی بروز دراز
بسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان از سفر بیژن به سرزمین توران و گرفتار شدن او در چنگال دشمنان روایت میشود. بیژن، جوانی شجاع و توانمند، به دست گرسیوز اسیر میشود. او در میان درختان به سختی مورد ضرب و شتم قرار میگیرد و در شرایطی بد و خستهحال قرار میگیرد. گرسیوز دستور میدهد که بیژن را در یک چاه زندانی کنند و پس از آن، تصمیم میگیرد تا منیژه، دختر شاه توران، را به عنوان پیشکش به او بیاورد.
پیران، یکی از شخصیتهای متن، بیژن را میشناسد و از او میخواهد که صبر کند تا شاه را ببیند. در ادامه داستان، پیران به گرسیوز هشدار میدهد که اگر بیژن کشته شود، عواقب ناخوشایندی برای توران خواهد داشت.
منیژه، دختر شاه، با دلتنگی و اشک به بیژن نگاه میکند و در نهایت داستان با غم و اندوه ادامه پیدا میکند. این داستان به جنایات و ناملایمات جنگ اشاره دارد و نشاندهنده عواقب دشمنیها و کینهورزیها است.
هوش مصنوعی: خداوند جوانی او را بخشید و آن تصور و اندیشهاش را که از میان رفت، نیز نادیده گرفت.
هوش مصنوعی: کسی که عمل میکند، به دنبال جایی برای درخت زندگی خود است و از دور بینش و شانس پیران را مشاهده میکند.
هوش مصنوعی: وقتی پیران ویسه به آنجا رسید، همه راهها را بسته و ترک شده یافت.
هوش مصنوعی: کسی یک کمند بلند درست کرده و آن را به دور پای کسی بسته است.
هوش مصنوعی: از ترکان بپرسید که این دارایی چیست و در آنجا، در نزد شاه، چه کسی حضور دارد.
هوش مصنوعی: گرسیوز به شخصی میگوید که بیژن از ایران است و در جایی که شاه او را دشمن میداند، به دنبال او است.
هوش مصنوعی: اسب را راند و بر بیژن رسید، دید که او با دل شکسته و برهنه هست.
هوش مصنوعی: دستها به پشت بسته شدهاند و مانند سنگ سخت و بیحس هستند، لبها نیز خشک شده و رنگ از چهره رفته است.
هوش مصنوعی: از او پرسیدند که وقتی از ایران به اینجا آمدی، آیا با علم و دانش آمدهای؟
هوش مصنوعی: همه داستان بیژن را برای او بیان کرد، همانطور که وقتی به او رسیدند و از دشمنش آگاه شد.
هوش مصنوعی: پیران با مهربانی و عطوفت به من نگاه کردند و اشکی از چشمانشان بر روی صورتشان جاری شد.
هوش مصنوعی: به او گفتند که کمی صبر کن و او نیز فرمود که اینجا نیز صبر کن.
هوش مصنوعی: بدان که اگر کسی را ببینم که شبیه به شاه باشد، برای او ستارهای نیکو در راهش نشان میدهم.
هوش مصنوعی: به کاخ شاه پرستاری وارد میشود و با دست خود فرمانی را به او میدهد.
هوش مصنوعی: در زمان مناسب، شخصی به نزد افراسیاب رفت و به او احترام و ستایش فراوانی کرد.
هوش مصنوعی: او همیشه در برابر تختش ایستاده است، مانند یک فرمانده یا راهنمایی که پاک و مطهر است.
هوش مصنوعی: فرمانده دانست که از آرزوهای بزرگ، افتخار و شخصیت انسانهای آزاده و پیر سرچشمه میگیرد.
هوش مصنوعی: او با لبخند گفت: هر چه میخواهی بگو، برای من اهمیت چندانی ندارد و تو در نظر من از احترام بالایی برخوردار هستی.
هوش مصنوعی: اگر طلای زرین میخواهی، یا سنگهای قیمتی، یا سلطنت و پادشاهی بر هر سرزمین،
هوش مصنوعی: من هیچ ناراحتی از تو ندارم، چرا باید گنج خودم را رها کنم و رنج خود را انتخاب کنم؟
هوش مصنوعی: زمانی که پیران به خسرو پرست خبر دادند، او زمین را بوسید و بر پای آن پرش کرد.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که برای تو آرزوی بخت و اقبال پایدار دارم و امیدوارم که هیچگاه از مقام و جایگاهت کاسته نشود.
هوش مصنوعی: ستایش و احترام و بزرگی تو از طرف پادشاهان دنیا است و جلوهات از تابش خورشید نیز بیشتر است.
هوش مصنوعی: هرچه نیاز دارم از سرنوشت تو فراهم است، از مردان بزرگ گرفته تا ثروت و توانایی.
هوش مصنوعی: من به این نیاز که از خودم باشد، نیازی ندارم؛ زیرا هیچیک از افراد پایینتری از تو، برای من گدا و نیازمند نیستند.
هوش مصنوعی: بدان که پادشاه از نیکی و کردار خوبش ستایش شده و در هیچ کاری مورد سرزنش قرار نمیگیرد.
هوش مصنوعی: من قبلاً چندین بار به شاه نصیحت کردهام و دربارهی چندین موضوع به او مشاوره دادهام.
هوش مصنوعی: به خاطر فرمان من، هیچ چیزی بر من بالا نمیرود و تمام کارها در دست من آسان و رهاست.
هوش مصنوعی: نگو که فرزند کاوس را بکش، زیرا این کار باعث میشود که رستم و طوس، بزرگترین جنگجویان، به دشمنی با تو بپردازند.
هوش مصنوعی: از ایران بستن پیوندهای ما را با زور و قدرت، چون فیل به شدت میزنند، و در این شرایط باعث جدایی ما از یکدیگر میشوند.
هوش مصنوعی: سیاوش، که از خاندان کیانیان بود، به خاطر تو کمربند خود را محکم کرده است.
هوش مصنوعی: سیاوش را به زور و حیله درون کشتی انداختی و زهر را با نوش مخلوط کردی.
هوش مصنوعی: تو بدیهایی را که ایرانیان در حق شهر تورانیان انجام دادند، مشاهده کردی.
هوش مصنوعی: از ترکها دو چیز به پای اسب گذاشتند و خوشبختی به نابودی رسید.
هوش مصنوعی: دستهای سام هنوز به قوت و تیزی خود باقیاند و هرگز از فعالیت و تلاش بازنایستادهاند.
هوش مصنوعی: رستم به قدری قوی و بلند قامت است که زمانی که او دستش را بالا میبرد، انگار که خورشید را به آسمان میافروزد و خون را از دشمنانش بر زمین میریزد.
هوش مصنوعی: با آرامش به کینهورزی نگاه میکنم و عطر زهرآگین گل را استشمام میکنم.
هوش مصنوعی: اگر خون بیژن را بر زمین بریزی، از سرزمین توران مجدداً انتقام و کینه برمیخیزد.
هوش مصنوعی: ای خردمند! تو شاهی و ما کسانی هستیم که در کنار تو قرار داریم. چشمان خردت را باز کن و به اطراف خود خوب بنگر.
هوش مصنوعی: به آنچه که بر سر شاه ایران آمده و چطور از آن بر خورده است، دقت کن.
هوش مصنوعی: تو هم میخواهی که درخت مشکلات و سختیها را به بار بیاوری.
هوش مصنوعی: وقتی که کینه و دشمنی شکل بگیرد، دیگر نمیتوانیم بر چیزی پای بگذاریم. ای پهلوان، تو سرپرست این جهانی.
هوش مصنوعی: هیچ کس جز تو، قدرت و شجاعت گیو را نمیداند؛ مانند نهنگ یا رستم، که شخصیتهای حماسی و برجستهای هستند.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز، پسر کشواد و پولادچنگ، برای دفاع از نوهاش به میدان جنگ میآید، نشان از غیرت و شجاعت اوست.
هوش مصنوعی: زمانی که آتش تند بر پا شد، آب چنین پاسخی داد که افراسیاب را به فکر واداشت.
هوش مصنوعی: بیژن را نمیبینی که با من چه بلایی آورد؛ من به خاطر او از ایران و توران رویی زرد و رنگباخته شدم.
هوش مصنوعی: این بیت به احساس شرم و ننگ گوینده اشاره دارد که از رفتار ناپسند و بیهنر دخترش در مقابل پیران و بزرگترها به وجود آمده است. او از این موضوع ناراحت و دلسرد است و آن را برای خود یک رسوایی میداند.
هوش مصنوعی: آن نام زیبا و پنهان کسانی که زیباییهایشان را در پس پرده پنهان کردهاند، در جمع و مجمع روشن شد.
هوش مصنوعی: از این ننگی که بر سرم وجود دارد، تا ابد هم کشور و هم لشکرم به من خواهند خندید.
هوش مصنوعی: چطور میتواند از من نجات یابد، وقتی که از هر گوشه به من زبان میگشایند و با من سخن میگویند؟
هوش مصنوعی: در دل آشفتگی و ندامت میمانم و از چشمانم، اشکهای زرد رنگی به خاطر درد و رنجی که احساس میکنم، میریزم.
هوش مصنوعی: خداوند دیگری را برای پیران بدوی آفرید که ای شاه راستگو و نیکنسبت.
هوش مصنوعی: این چنین است که این پادشاه به مدح و ستایش میپردازد و جز از نیکنامی و شایستگی چیزی نمیطلبد.
هوش مصنوعی: اما با این حال، با درنگ و هوشیاری به این موضوع بنگر که رهبر من چگونه است.
هوش مصنوعی: آدمی را که به کشتن میاندیشد، باید او را از خطر دور کرد و در زنجیرش کرد، زیرا انتخاب کردن راهی که به مرگ منجر شود، خطرناک است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در زندگی به او ظلم و ستم شده و به خاطر نادانی یا جهل دیگران، نامش فراموش شود، هیچکس او را به یاد نخواهد آورد.
هوش مصنوعی: ایرانیان از او درس بگیرند و از این پس دیگر بدی را در میان خود قرار ندهند.
هوش مصنوعی: سالار به گونهای عمل کرد که احساساتش را به زبان شاه منتقل کرد و به نوعی نشان داد که نظرش با شاه یکی است.
هوش مصنوعی: از دستورات نیکو و درست رهبر، نور و روشنی در برپایی و استواری شاهانه میتابد.
هوش مصنوعی: شاه دستور داد که زندانی عمیق و تاریک بسازند و بگرسیوز (یک شخصیت اسطورهای) نیز این کار را انجام داد.
هوش مصنوعی: دستهایش به زنجیر بسته شده و گردنش را در آغوش گرفته است، یکی از بندهای رومی به خاطر رفتار شریرانهاش.
هوش مصنوعی: او را با میخهای آهنی به صورت کامل به زمین ببند، از سر تا پایش را محکم به هم وصل کن.
هوش مصنوعی: زمانی که کسی در چاه افتاد، مانند این است که از نور خورشید و ماه محروم شده است.
هوش مصنوعی: ببر، شیر و آن سنگ بزرگ دیوی که در اعماق دریای جهان پنهان است.
هوش مصنوعی: در جنگل چین، فریادی بلند برپا شده است، بیژن را بیاور تا انتقام بگیرد.
هوش مصنوعی: برای آن سنگی که سر چاه ارژنگ را میپوشاند، بپیلان گردون را به حرکت درآور.
هوش مصنوعی: بیا و او را به کنار چاه برسان و بپوشان تا بتواند از آنجا خارج شود و به هوش بیاید.
هوش مصنوعی: از آنجا، به بهشت بیهنر منیژه میرسم که در آن، اشراف و فضلیت، به خاطر او شرمنده خواهند شد.
هوش مصنوعی: به میان سوارکاران برو و بیرحمانه از بدبختها چیزی برمکن، به گونهای که آنها از خوبی و خوشی بیبهره بمانند.
هوش مصنوعی: بگو ای کسی که تقدیرت خوش نیست، این تاج و تخت هرگز برای تو مناسب نیست.
هوش مصنوعی: از روی شرم و ننگ، سرم را به زمین انداختی و مقام و قدرت مرا زیر پا قرار دادی.
هوش مصنوعی: برهنهکشانی را به جایی ببر که در چاه، آنچه را که در روز دیدی، مشاهده کنی.
هوش مصنوعی: در بهار، غم و اندوه آن در این زندان تنگ به وضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: گراسیوز با حالت غرور از نزد او رد شد و به خاطر نیات بدش، مورد تنبیه قرار گرفت.
هوش مصنوعی: بیژن و گیو از قبل در حال آمادهسازی بودند و به سمت چاهسار میرفتند.
هوش مصنوعی: تمام بدنش را به زنجیر آهنین بستهاند، از سر تا پایش، بازوها، گردن، پاها و دستها.
هوش مصنوعی: با چکشهای آهنگران، میخهای سنگین را به داخل فلز فرو میبرند.
هوش مصنوعی: او را به درون چاه انداختند و بر سر چاه پوششی گذاشتند.
هوش مصنوعی: از آنجا دخترش را به بیابان میآورد و گرسیوز، فرمانده لشکرش را نیز با خود میآورد.
هوش مصنوعی: همهی دارایی و جواهرات را از این کیسه برداشت و به جای آن، تاج و تختی را عطا کرد.
هوش مصنوعی: منیژه بدون چادر، با پایهای عریان و سر باز، به نمایش درآمده است.
هوش مصنوعی: او را به سرعت به سمت چاهساری بردند، چشمانش پر از اشک و خون بود و صورتش همچون جویبار به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: اینک به تو میگویم که اینجا به عنوان منزل و مکان زندگی تو تعیین شده است و تا همیشه در اینجا خواهی بود.
هوش مصنوعی: غریو و سر و صدای بسیار در دور و بر دشت میپیچید، مانند یک روز و یک شب که به مرور زمان فراموش میشود.
هوش مصنوعی: یک نفر به سمت چاه آمد و دستش را به داخل آن برد تا راهی پیدا کند.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از پشت کوهها بیرون آمد، منیژه از هر در خانه نان برداشت.
هوش مصنوعی: تو برای به دست آوردن اهداف بزرگ، به تلاش و کوشش بیوقفه ادامه میدهی و از موانع، مانند سوراخ چاه، به راحتی عبور میکنی.
هوش مصنوعی: ببیژن را به سرنوشت ناگوار سپردی و بر حال او گریستی که چقدر در این بدبختی زندگی میکرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.