گنجور

 
فیاض لاهیجی

ای ارسطوشان که هستی از بس استعدادِ ذات

اهل دانش جمله را سلطان و سلطان را وزیر

آن بلند اقبال دستوری که در معنی خطاست

با وجودت در جهان گفتن عطارد را دبیر

آن گرامی مایه دانش گستری کز عرض علم

نیست جر طفل دبستان تو افلاطون پیر

هم ترا رتبت فزون از خلق و هم دانش فزون

آسمانی در بزرگی آفتابی در ضمیر

مطلع نور سیادت آن جمال نورتاب

مشرق خورشید دانش آن دل دانش‌پذیر

گر به قدر رتبة خود برفروزی بارگاه

عاجز آید دور دامن افتابش را مسیر

گر تو نوع منحصر در فرد باشی دور نیست

در میان اهل عالم بی‌نظیری بی‌نظیر

گر نباشد شعلة رای تو یک شب بر سپهر

از تنور صبح قرص خور برون آید فطیر

دست‌ها از دامن کوته ولی فیض تو عام

همچو خورشیدی که تابی بر صغیر و بر کبیر

با بد و نیک جهانت لازم آمد التفات

دشمنان را لاعلاجی دوستان را ناگزیر

بر تو عالم چون ننازد؟ آفتابی آفتاب

وز تو گلبن چون نبالد؟ ابری و ابر مطیر

بگسلد پیوندِ پس‌فردا ز فردا خواهشت

وز نهیب دور باشت بگذرد دی از پریر

در بلندی همّت تو چون به دست شه کمان

در رسایی قدرت تو چون ز شست شاه تیر

آفتاب سلطنت را هم سپهری هم ضیا

اسمان معدلت را هم مداری هم مدیر

غنچه از بهرت نماید رنگ گل در شیشه صاف

برگ گل بهر تو بیزد بوی گل را از حریر

در مراد خلق دادن چرخ را اندیشه‌هاست

تا نمی‌گردد ز تدبیر صوابت مستشیر

حلّ و عقد کاینات امروز در دست تو کرد

آنکه کرد این عقده را تفویض بر چرخ اثیر

گر تمیز نیک و بد لازم کنی بر طبع خویش

تیرگی از روی مه چون مو برآری از خمیر

همچو آبِ ناشتا کین تو بر دل ناگوار

در تن طفل خرد مهرت گوارا همچو شیر

شاهی نوشیروان دستوری بوذرجمهر

هست در عهد تو و شه‌بازی شاه و وزیر

هر که باشد حسرت عهد سکندر دیدنش

با وزیری چون ارسطو بی‌همال بی‌نظیر

ها ارسطو، ها سکندر، چشم بگشا گو ببین

این به دانش ملک‌دار و آن به دولت ملک‌گیر

پیر شد در بندگی‌های تو اخلاصم بلی

کار دیگر می‌کند در بندگی اخلاص پیر

تا سکندر را بود نام و ارسطو را نشان

هم تو باشی در وزارت هم بود شه بر سریر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

تا سپاه گل هزیمت شد ز خیل ماه تیر

از ترنج افروخت بستان چون سپهر از ماه تیر

با منقط سیب گوئی نار کفته کرده جنگ

این بخست آنرا بتیغ و آن بخست اینرابتیر

کان بتن بر کفته دارد زخمها از تیغ مهر

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

مهرگان مهربان باز آمد و عصر عصیر

کنج باغ و بوستان را کرد غارت ماه تیر

بدره بدره زریابی زیر پای هر درخت

توده توده سیم بینی در کنار هر غدیر

از فراق نوبهاران در دل نارست نار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

پیر شد طبع جهان از گردش‌ گردون پیر

تیر زد بر خیل‌ گرما لشکر سرمای تیر

تا هوا سنجاب پوشید و حواصل‌ کوهسار

گلبن از دیبا برهنه است و گلستان از حریر

حُلّه بافان را برون‌ کردند گویی از چمن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر

از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر

تا بدین تاج و سریر از بهر مه‌رویان غیب

هر زمانی نوعروسی عقد بندی بر ضمیر

با چنین تاج و سریر از بهر دارالمُلکِ سِرّ

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
وطواط

ای مجیر دین ایزد ، کایزدت بادا مجیر

در معالی بی عدیلی ، در مکارم بی نظیر

داعی اعمال را کف جواد تو مجیب

خایف ایام را سعی جمیل تو مجیر

بدسگالان را خلاف امر تو بئس القرین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه