گنجور

 
فیاض لاهیجی

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را

به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را

نه جرم چشمه‌ساران بود و نه تقصیری از باران

که من دانسته در آتش فکندم دانهٔ خود را

نه چاکی در دل و نه رخنه‌ای در سینه، کو سیلی؟

که نتوان دید ازین ویرانه‌تر ویرانهٔ خود را

چه قیمت دین و ایمان را که در پای تو افشانم

به دینداران بحل کن جلوهٔ مستانهٔ خود را

چراغ خلوتم یک شب نگردیدی و می‌ترسم

ز شمع غیر باید کرد روشن خانهٔ خود را

نمی‌آرد مزاج عشوه تاب گرمی غیرت

مکن تکلیف بزم دیگران پروانهٔ خود را

نه تدبیر علاجش می‌کنی نه فکر زنجیرش

دگر خوش سر به صحرا داده‌ای دیوانهٔ خود را

به عالم نیست بد مستی که سرخوش نیست از خونم

بیا یک دم درین می زن تو هم‌پیمانهٔ خود را

ملامت می‌شد فیّاض یاران را، همان بهتر

که خود گویی و هم خود بشنوی افسانهٔ خود را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود را

ازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را

حریفان نشئه مهر و محبت را نمی دانند

به دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را

نه مورش خاید از سختی نه مرغش چیند از تلخی

[...]

صائب تبریزی

فرو خوردم ز غیرت گریهٔ مستانهٔ خود را

فشاندم در غبار خاطر خود، دانهٔ خود را

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
اسیر شهرستانی

چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را

که خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را

سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم

به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را

غبار خاطرم خوش گریه آلود است می خواهم

[...]

حزین لاهیجی

چراغان کرده ام از داغ دل، ویرانهٔ خود را

که چون پروانه، در رقص آورم دیوانهٔ خود را

فروغ شمع من، خاصیت بال هما دارد

مرصع پوش، در محفل کند، پروانهٔ خود را

به جرم اینکه دایم از سبو چشم طمع دارد

[...]

خالد نقشبندی

به معمار غمت نو ساختم ویرانه خود را

به یادت کعبه کردم عاقبت بتخانه خود را

فرو ماندند اطبای جهان از چاره‌ام آخر

به دردی یافتم درمان، دل دیوانه خود را

ز سودایت چنان بد نام گشتم در همه عالم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه