گنجور

 
فیاض لاهیجی

دوران حیله باز زما روبرو برد

یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد

گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست

صبح از دهن بر آرد و شامش فرو برد

دوشم که زیر بار جهان بود سال‌ها

آن قوّتش نماند که بار سبو برد

از جویبار جدول زخمم گل بهشت

پیوسته آب در چمن رنگ و بو برد

از خنجر تو یافت لب چاک سینه‌ام

فیضی که زخم بلهوسان از رفو برد

بر کس مباد آنکه برد راه جستجو

دزدیده دیدن تو که دل روبرو برد

فیّاض من نمی‌روم اما کمند شوق

می‌خواهدم که موی کشان سوی او برد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

مستی و گر فرشته ز لعل تو بو برد

دندان بدین رطب که تو داری فرو برد

در دور چشم مست تو ایشوخ، شیخ شهر

گردن نهاد کز پی رندان سبو برد

چشم تو جادویی است که هاروت را بسحر

[...]

کلیم

سالک نه ره بگم شده از جستجو برد

باید بخود فرو شود و پی باو برد

تن پروری که راحت زخم ترا شناخت

بی آب لقمه ای نتواند فرو برد

خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه