گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بنشین که به چشم ماست جایت

جانی و هزار جان فدایت

چشمان تو کرد صید‌ دل‌ها

سرها به فدای خاک پایت

ای شوخ بکن به ما نگاهی

تا جان بدهیم از برایت

در سینه ما دلی و آن هم

گردید فدای چشم‌هایت

خاقان که اسیر بود او نیز

شد کشته تیر غمزه‌هایت

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
جمال‌الدین عبدالرزاق

ای آرزوی قدر لقایت

وی قبله آسمان سرایت

در عالم نطق، هیچ ناطق

نا گفته سزای تو ثنایت

هر جای که خواجه ای، غلامت

[...]

سلمان ساوجی

ای خوانده حبیب خود خدایت

ملک و ملک و فلک برایت

اول علمی کز آفرینش

افراشت نبود جز ولایت

ای هفت فلک به رسم در خواست

[...]

جهان ملک خاتون

ای دوست بگو که چیست رایت

تا کی بکشم جفا برایت

بر خون منت گرت مرادست

سر چون بکشم ز حکم و رایت

هرچند جفا کنی تو بر ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه