گنجور

 
فتحعلی‌شاه

رود تا آسمان در حسن با او

اگر خورشید گردد هم ترازو

به صحرای ختن دزدی‌ست رهزن

به روی ترک من آن خال هندو

به بزم حسنت ای سلطان خوبان

در آید یوسف مصری به زانو

پریشان کرده گیسو از چپ و راست

کمند ناز افکنده به هر سو

نشسته فاخته بر سرو رعنا

زند از حسرت قد تو کوکو

نیارم شکوه‌ جانان به جان گرد

که دارم همچو دل خصمی به پهلو

به قصد جان خاقان تیز کرده

خدنگ ناز مژگان تیغ ابرو

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!