ای کاشکی روز ازل کردی مرا قربان خود
کآخر به جان آمد دلم از یار دل رنجان خود
از من گذشتی ای پری بر خاک من گر بگذری
عالم به افغانآوری زاین کشته مژگان خود
خورشید در جولانگهت همچون سر من ای جوان
چون گوی هر سو میبری از لطمه چوگان خود
دل بردهای از دیگری دل دادهای بر دلبری
ای درد بیدرمان من درمانده درمان خود
زاهد برو جای دگر افسون این افسانه بر
کز جان گذشتم بارها از گفته جانان خود
در سینه دل را بشکنی بر دست من پیمانه را
آخر چرا باید شکست ای نازنین پیمان خود
ای داد از بیداد تو رفتم مگر از یاد تو
جان خواستی این جان من مگذر تو از خاقان خود


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و رنج ناشی از آن سخن میگوید و آرزو دارد که ای کاش از ابتدا قربانی عشق محبوبش میشد. دلش از یاد یار آزرده و جانش به شدت در تنگناست. او از دلبردن محبوب و نداشتن قرار در زندگی میگوید و به زاهدان هشدار میدهد که از افسون عشق دوری کنند. در پایان، شاعر از درد شکست پیمان و جدایی با محبوبش ناله میکند و بیان میکند که فراموشی او برایش غیرقابل تحمل است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بازآ که بی رویت شدم سیر از جهان و جان خود
یارب مبادا هیچ جان دور از بر جانان خود
ای گنج حسن دلبران ویران شد از عشقت دلم
باری نگاهی باز کن بر گوشه ویران خود
تا کی مرا لؤلؤی تر بارانی از چشم ای صنم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.