گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دوا به لعل تو کردیم درد پنهان را

به کفر زلف تو دادیم دین و ایمان را

چه جوهری که ز لطف تو عالمی شادند

امید بر کرمت کافر و مسلمان را

ز سحر غمزه به هم بسته‌ای تماشا کن

به زلف های پریشان دل پریشان را

نهفته بود به ظلمت ولی دهان تو کرد

عیان به چشمه خورشید آب حیوان را

بجز تو دل نسپارم به کس که نتوان داد

به دست اهرمنی خاتم سلیمان را

به خار بست مژه ضبظ گریه نتوان کرد

به خار و خس نتوان بست راه توفان را

تو پای از سر من تا کشیده‌ای دستم

ز دست می‌ندهد الفت گریبان را

قدم بنه به سر خاک من که می‌خواهم

دمی به روی تو روشن کنم شبستان را

جهان مسخر تو بی‌سپاه و بی‌چشم است

به یک کرشمه گرفتی چو ملک خاقان را

 
 
پرسش‌های پرتکرار
رودکی

به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم

که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را

کسی که دام کند نام نیک از پی نان

یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را

ابواسحاق جویباری

به ابر پنهان کرد آفتاب تابان را

به سبزه بنهفت آن لاله‌برگ خندان را

به سوی هر دو مه‌اش بر دو شاخ ریحان بود

به شاخ مورد بپیوست شاخ ریحان را

بتی که خسته‌دلان را به بوسه درمان است

[...]

ناصرخسرو

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را

مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی

ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد

[...]

امیر معزی

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را

مسخرست سخن چون پری سلیمان را

نسیج وحده که نو حُلّه‌ای دهد هر روز

زکارگاه سخن بارگاه سلطان را

ز شادی ادب و عقل او به دار سلام

[...]

ادیب صابر

لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را

رخ تو طیره کند اختر درفشان را

به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را

به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را

به جان تو که پرستیدن تو کیش من است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه