فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۸

دوا به لعل تو کردیم درد پنهان را

به کفر زلف تو دادیم دین و ایمان را

چه جوهری که ز لطف تو عالمی شادند

امید بر کرمت کافر و مسلمان را

ز سحر غمزه به هم بسته‌ای تماشا کن

به زلف های پریشان دل پریشان را

نهفته بود به ظلمت ولی دهان تو کرد

عیان به چشمه خورشید آب حیوان را

بجز تو دل نسپارم به کس که نتوان داد

به دست اهرمنی خاتم سلیمان را

به خار بست مژه ضبظ گریه نتوان کرد

به خار و خس نتوان بست راه توفان را

تو پای از سر من تا کشیده‌ای دستم

ز دست می‌ندهد الفت گریبان را

قدم بنه به سر خاک من که می‌خواهم

دمی به روی تو روشن کنم شبستان را

جهان مسخر تو بی‌سپاه و بی‌چشم است

به یک کرشمه گرفتی چو ملک خاقان را