گنجور

 
فتحعلی‌شاه

به بالین ار مسیحم صد هزار است

مرا دردی‌ست با درمان چه کار است

نپرسد هر که بیند قاتلم را

که از زخم خدنگش آشکار است

بیا ای سروقد لاله‌رخسار

که گلزار جهانم بی‌تو خار است

به من چیزی که از عشق تو مانده است

همان داغی که در دل ماندگار است

شود معمور از معماری غم

در اقلیمی که عشقت شهریار است

ندیدم سرو ای مه آورد بار

چه سروی تو که نازت برگ و بار است

برو زاهد که در عشقم گرفتار

مرا با کفر و با ایمان چه کار است

تو تا رفتی ز سیلاب سرشکم

هزاران رود جیحون در کنار است

به زیر خنجرت جان دادن ای مه

عجب روزی و خرم روزگار است

نگشتم صید هر بار ضعیفی

دلم در پنجه عنقاشکار است

شب هجرش ندارد صبح در پی

بگو خاقان شب آن روز شمار است

 
 
گنجور رومیزی