گنجور

 
فتحعلی‌شاه

یارم سر زلف وا نکرده

بی‌چاره دلم رها نکرده

تیغ تو به روز قتل فرقی

بیگانه ز آشنا نکرده

با آن همه وعده‌های یاری

یک وعده خود وفا نکرده

آن کیست که بوی زلفش آرد

ای بی‌ادبی صبا نکرده

کم کن به من این جفا که هرگز

گردون به کس این جفا نکرده

ترسم حرفی ز من زند سر

در روز جزا خدانکرده

دردا که در این زمانه خاقان

کس چاره درد ما نکرده

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
صامت بروجردی

دنیای دنی وفا نکرده

با خلق بجز جفا نکرده

هر کام که بود ناروا کرد

کامی ز کسی روا نکرده

کو جمعیتی که آخرالامر

[...]

ملک‌الشعرا بهار

دستی که به کس جفا نکرده

در عهدکسی خطا نکرده

صغیر اصفهانی

ای یار بکس وفا نکرده

جز جور و جفا بما نکرده

ای درد درون دردمندان

دانسته و اعتنا نکرده

صد درد که‌ آمد و رفتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه