گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای یار بکس وفا نکرده

جز جور و جفا بما نکرده

ای درد درون دردمندان

دانسته و اعتنا نکرده

صد درد که‌ آمد و رفتی

درد دل ما دوا نکرده

گفتی که وفا کنی پس از جور

ترسم نکنی خدا نکرده

من کیستم آن بلاکش عشق

اندیشه ز ابتلا نکرده

بر من نگذشته است تا حال

روزی و شبی دعا نکرده

یا رب چه کنم دگر ندارم

تیری ز کمان رها نکرده

بختم که بود بخواب با من

غیریست خود آشنا نکرده

بیدار شود دگر کجا کی

این خفتهٔ دیده وانکرده

رفتند از این دیار یاران

رو هیچ سوی قفا نکرده

مانند صغیر از زمانه

کام دل خود روا نکرده

 
 
نسکبان اندروید
فتحعلی‌شاه

یارم سر زلف وا نکرده

بی‌چاره دلم رها نکرده

تیغ تو به روز قتل فرقی

بیگانه ز آشنا نکرده

با آن همه وعده‌های یاری

[...]

صامت بروجردی

دنیای دنی وفا نکرده

با خلق بجز جفا نکرده

هر کام که بود ناروا کرد

کامی ز کسی روا نکرده

کو جمعیتی که آخرالامر

[...]

ملک‌الشعرا بهار

دستی که به کس جفا نکرده

در عهدکسی خطا نکرده

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه