فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

یارم سر زلف وا نکرده

بی‌چاره دلم رها نکرده

تیغ تو به روز قتل فرقی

بیگانه ز آشنا نکرده

با آن همه وعده‌های یاری

یک وعده خود وفا نکرده

آن کیست که بوی زلفش آرد

ای بی‌ادبی صبا نکرده

کم کن به من این جفا که هرگز

گردون به کس این جفا نکرده

ترسم حرفی ز من زند سر

در روز جزا خدانکرده

دردا که در این زمانه خاقان

کس چاره درد ما نکرده