گنجور

 
فتحعلی‌شاه

با غیر همراه آمدی از وصل به هجران تو

صد بار بر دل به ود درد تو از درمان تو

بر دل اگر خنجر زنی بر دیده گر تیر جفا

آگه نگردم بس که شد چشم و دلم حیران تو

عید تو هر سالی شود کشت انتظار کشتنم

خواهم که هر روز و شبی جانم شود قربان تو

گر تیغ بر فرقم زنی هر روز آیی از درم

باور مکن تا زنده‌ام پیچم سر از فرمان تو

هر روز در می‌خانه‌ها بشکسته‌ام پیمانه‌ها

ساقی بده پیمانه‌ای نشکسته‌ام پیمان تو

خواهی چو از من بگذری از بهر قتل دیگران

خواهم که از من مگذری دست من و دامان تو

سرهای جمله سروران غلتان به میدانت چو گو

اما نباشد هر سری زیبنده چوگان تو

لطفی نما زخمی بکن بر روی زخم کاریم

خواهم که باشد روز و شب در سینه‌ام پیکان تو

کردی نکردی یک زمان قطع نظر از دشمنان

گفتی نگفتی جان من هرگز چه شد خاقان تو

 
 
گنجور رومیزی